<واردات حرف خارجی ممنوع شد! دوشنبه ۹ خرداد ۸۴
نمیدانم جریان پدر و پسر و جناب الاغ را تا به حال شنیدهاید یا نه. در هر دو حال، صلاح این است که به خاطر عدم حضور در وطن، ساکت شده و فقط نقل داستان کنم.
روزی روزگاری پدری قصد فروش الاغش را میکند و در نتیجه پدر و پسر و الاغ هر سه راهی شهر میشوند. از خانه، پدر سوار بر الاغ میشود و پسر پیاده به دنبال آنها راه میافتد. میان راه پدر به پسر میگوید: "پسر جان انگار همه مردم مرا پدری سنگدل پنداشتند که خود سوار بر الاغم و تو پیادهای. بگذار من پیاده باشم و تو سوار."
پسر سوار بر الاغ میشود و پدر پیاده به دنبال او بسوی شهر حرکت میکنند. مدتی نمیگذرد که پسر رو به پدر میگوید: "پدر جان، چرا همه مرا بیادب و بینزاکت خطاب میکنند؟ مگر همینها نگفته بودند که درستتر این هست که شما پیاده و من سوار بر الاغ باشم؟" پدر کمی فکر میکند و با تعجب میگوید: "بسیار خب، اصلا چطور هست هر دو پیاده باشیم و این الاغک را به حال خود بسپاریم؟" پسر موافقت میکند و هر دو پیاده به دنبال الاغ حرکت را از نو آغاز میکنند. دو قدم برنداشته، صدای خنده مردم بلند میشود که "عجب پدر و پسر ابلهی! الاغ را به حال خود رها کرده و خود پیاده به دنبال او راه میروند!"
نتیجه اخلاقی داستان: بقای شما در وبلاگشهر مستلزم سه شرط دو بخشی است: بینا باشید اما انتقادها را نبینید. گوش شنوا داشته باشید ولی انتقادها را نشنوید. سخن بگویید ولی وقت انتقاد لالمونی بگیرید. در غیر این صورت، ما هیچ مسئولیتی در قبال ضمانت پس از فروش نداریم. اگر هم خواستید دولا دولا بنویسید، بیزحمت دور و بر این الاغک را خط بکشید.
