<دوام ما پنجشنبه ۲۶ خرداد ۸۴

بی‌صدا از خواب بیدار شد و چشم دوخت به طلوع. طلوعی که تا به امروز یکبار بیش ندیده بود. طلوعی با غروب، چرا که غروبش هم زیباست.
بی‌صدا کنار ساحل ایستاد و چشم دوخت به لاجورد. لاجوردی که موج‌هایش را تا به امروز این‌طور ندیده بود. موجی با آرامش، چرا که تلاتم را آرامشی است شیرین.

بی‌صدا کنار لاله‌ها ایستاد و چشم دوخت به سرخی. سرخی‌ای که تا امروز این‌طور لبریز نبود، چرا که لبالب بودن را فضایی است خالی.
بی‌صدا کنار پرستو ایستاد و چشم دوخت به پر پرواز. پروازی که تا امروز این‌طور قریب نبود، چرا که قربت را بی‌کرانی است.
بی‌صدا کنار آتش ایستاد و چشم دوخت به گرمی. همان گرمی که تا امروز سر به آسمان نگذاشته بود.
بی‌صدا رهایی را فریاد زد. بی‌صدا دل را فریاد زد. بی‌صدا عشق را فریاد زد.
پژواک فریاد بی‌صدا را فقط تو شنیدی.

آسمون :: June 16, 2005 :: شعر - ترانه

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/66

نظرات شما: