<آقای معروفی، خوش آمدید جمعه ۳ تیر ۸۴
وقتی مطلب آقای معروفی را در فانوس خواندم خیلی خوشحال شدم. با خودم گفتم حتما ما لایق آن بودهایم که خاک پای چنین بزرگانی را توتیای چشم خود کنیم. و درود فرستادم بر «گردون» که این گونه چرخید و باز شاهی را بر شانهی ضعیف و حقیر ما نشاند. پس پیش از همه یک درود و خوشآمد گرم و پر مهر از دلی فسرده به یکی از قلههای رشتهکوه قلم.
و اما در باب آن چه آقای معروفی گفتهاند، چند چیز به نظر این حقیر میرسد. وقتی آدم به بزرگی مثل ایشان میرسد حرفها آن قدر زیاد است که تمامی ندارد. اما یک نکته را نمیتوانم نگویم و آن این احساس است که آقای معروفی عصبانی است. از آن گونه حمله به آقای دولتآبادی تا بیانصافی در مورد اهورا کردن هاشمی فقط یک چیز را میشود دریافت و آن عصبانیت است. البته این عصبانیت معلول است و علتهایی کاملا منطقی دارد اما من فکر میکنم هیچ چیز توجیه این گونه بر دوست تاختن نمیشود. از این دست ناراحتیها و سوءتفاهمها در هر جمعی و هر کار گروهیای پیش میآید، اما ...
بگذریم.
دختر من امسال به مدرسه میرود. و شما خوب میدانید که وقتی دختر به بابا نگاه میکند آدم دوست دارد یواشکی برود یک گوشه جایی که هیچ کس نباشد و از شدت شوق و عشق و آن لطافتی که در آن نگاه موج میزند اشک بریزد. برای من مهم است که وزیر آموزش و پرورش نجفی باشد یا احمقی که به مدرسه مثل پادگان نگاه میکند و فکر میکند رسالتش این است که لشکری برای فتح خشونتآمیز دنیا باید تربیت کند. اما من میدانم که گنجی هم فرزندانی دارد. پس از او هم دفاع میکنم. ببخشید که هنوز به آن جایی نرسیدهام که از ایران خارج شوم تا خیالم از بابت دخترم راحت باشد. من به اهورا رای نمیدهم. من به اهریمن رای میدهم. چون دخترم را به گروگان گرفته است.
