<ماجراى امروز پنجشنبه ۹ تیر ۸۴
صبح که از خواب پاشدم، قبل از اينکه پلک بزنم رفتم جلوى آينه. به محض اينکه پلکهايم را باز کردم، با صحنهى عجيبى روبرو شدم:
روى صورتم جاى چشمها خالى بود. با دو انگشت نشانه خوب داخل دو کاسهى چشمم را وارسى کردم. هيچى نبود. داشتم از تعجب شاخ در مىآوردم. با ارهى جراحى (که روى ميز توالت بود) قسمت بالاى جمجمهام را بريدم و از روى سرم برداشتم. خداى من اون تو هم هيچى نبود! با دستام خوب توى سرم را وارسى کردم، از مغز خبرى نبود. قسمت پايين سرم را هم بريدم. در آينه ديگر صورتم پيدا نبود، آنچه مىديدم ديوار پشت سرم بود. با تيشهاى که زير ميز بود، ديوار را خراب کردم. از خرابه اش تکه آجرى برداشتم و با آن آينه را شکستم. ديگر هيچ چيز پيدا نبود. آمدم پشت کامپيوتر تا اين ماجرا را براى فانوس بنويسم. منتها شک کردم قبل از اين ماجرا بود که خواب بودم يا الآن که دارم مىنويسم خوابام!
خواب بودن يا نبودن، مسئله اين است.
