<يوسف زيبای من! دوشنبه ۲۰ تیر ۸۴

اختلاف بين زن و شوهر از آغاز زمين وجود داشته، و من فکر می‌کنم جهان روزی به خاطر دعوای يک زن و شوهر از هم می‌پاشد، مثل شهاب می‌سوزد و از چرخه‌ی هستی خارج می‌شود.
اين وسط بچه‌هايی که وجه‌المصالحه يا وجه‌المشاجره قرار می‌گيرند، شهاب نيستند که بسوزند و از چرخه‌ی هستی خارج شوند. آنها به امنيت، مادر، پدر، غذا، آفتاب، و خوشحالی نياز دارند. بسيار مادرها را می‌شناسم که بچه‌هاشان را از مردشان دزديده‌اند، بسيار پدرها را ديده‌ام که همين جنايت را مرتکب شده‌اند...
و ته ماجرا دو واژه می‌ماند: دزدی و جنايت.

نوشی‌ عزيزم.
هفته‌ی پيش زنی آلمانی آمده بود اينجا، شروع کرد از "سمفونی مردگان" حرف زدن، و با اشک از دو فرزندش گفت که بيست و پنج سال پيش پدرشان آنها را دزديده و به ايران برده است. عکس دخترش را از کيفش در آورد و نشانم داد؛ دختری چشم آبی که تازه عروس شده است. و عکس ديگر از پسرش بود. يکيش مهندس شده، آن يکی دکتر. هردو چشم آبی. می‌گفت: «من مادرم. بيست و پنج سال...» و ديگر نتوانست حرف بزند. موقع رفتن دم در صورتش خيس اشک بود. گفت: «من مادرم، آقای معروفی، می‌فهميد؟»
آدم يا جنتلمن است يا گه. انسانی که بچه می‌دزدد، آدمی که بچه را وجه‌المرافعه قرار می‌دهد، کسی که بچه را از پدر يا مادر محروم می‌کند، موجود پلشتی است که بايد معالجه شود. مرز بين عشق و نفرت، مرز عشقبازی و تجاوز، مرز اهورا و اهريمن. مرز نامردی و مرام، مرز انسانيت کجاست؟ آيا کودک آدمی را گرگ دريده، يا نه؟ او را به چاهی انداخته که حتا روزی پادشاه مصرش می‌کند؟ يعقوب آنقدر در فراق يوسف گريست که کور شد. اين يک اسطوره است، اما مادری چون نوشی برای دو فرزندش آه می‌کشد، و به جای خالی هريک که نگاه کند می‌گويد: يوسف زيبای من!

عباس معروفی :: July 11, 2005 :: اجتماع

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/100

نظرات شما: