<اخلاق و دين پنجشنبه ۲۳ تیر ۸۴

« … تصميم ابراهيم نه تنها از حيث اخلاقى ناموجه است، بل‌که در نهايت بى‌شرمى، خلاف اخلاقيات متعالى، خلاف نوع‌دوستى است… او مى‌خواست اين کودک را به ديار عدم بفرستد - نونهالى که ديدگان واقعى‌اش را با اعتماد، عشق و هراس به او دوخته بود…» «نل نادنيگز»

هرچند در روزگار باستان، گاهى قربانى کردن فرزندان براى خدايان مرسوم بوده است، امروزه روز در مغرب‌زمين آن‌هايى را که به کودکان حتا آزارى برسانند - چه رسد که بکشند – روانه‌ى زندان يا تيمارستان مى‌کنند.

آيا کشتن آدمى بى‌گناه
- آن‌هم کودکى خردسال
- آن هم پاره ى تن خودتان
کارى ناپسند و بى‌شرمانه نيست؟ دم دست‌ترين جواب اين است که ابراهيم به دستور خداعمل ‌کرده است. او تحت تأثير يک تجربه‌ى دينى چنين متقاعد شده که خدا قربانى کردن فرزندش را از او در خواست کرده است. آيا اين دعوى در زمانه‌ى ما و در کشورى پيش‌رفته پذيرفته است؟ بماند که در کشورما پدر مى‌تواند از سر مستى سر پسرش را ببرد و بعد هم راست راست توى خيابان راه برود!

آيا اگر جاى ابراهيم مى‌بوديد و آن تجربه را مى‌داشتيد، با خود نمى‌انديشيديد که ممکن نيست خدا به کار نادرست دستور دهد و در اين صورت آيا شک نمى‌کرديد که پاى شيطان در ميان باشد. شايد اصلن داستان به گونه‌اى ديگر بوده: شيطان در تجربه‌اى به‌ظاهر دينى پدرى را به قربانى کردن فرزندش دستور داده - ماجرايى که گاه در لابه‌لاى اخبار از طرف‌داران بعضى دين‌هاى خرافى مى‌شنويم- و در آخرين لحظات فرشته‌اى نيک سيرت شيطان را رانده و گوسفندى را براى قربانى آورده است.
شايد هم فکر مى‌کنيد اگر خدا به کارى دستور داده آن کار شايسته و بل بايسته است و به قول سقراط:

« آيا خدايان به اين دليل پارسايى را دوست دارند که پارسايى خوب است، يا اين که پارسايى خوب است چون خدايان آن را دوست دارند؟»

آيا حسن و قبح به نحوى از انحا مستقل از خداوند وجود دارد و او که به‌تر از ما به قانون اخلاق واقف است، به ما مى گويد که آن کارهايى را که درست است انجام دهيم و از آن کارهايى که نادرست است دورى گزينيم؟ خدا خير مطلق، داناى مطلق و تواناى مطلق است و شما را دوست دارد و نيکوترين‌ها را - که مستقل از شما و او وجود دارند- برايتان مى‌خواهد… او اراده اش را از طريق امر و نهى‌هايى -از طريق تجربه‌ى مستقيم يا به واسطه‌ى متن معتبرى- آشکار ساخته است. شما مى‌توانيد در برابر فرمان او سر تسليم فرو آوريد، بى آن‌که با مشکلى مواجه شويد، دست کم تا زمانى که فرمان او به زعم شما - که احيانن به طريقى ديگر به درستى آن پى برده‌ايد- درست باشد. اما اگر شما فرزند دلبندى داريد و خدا روزى از روزها به شما فرمان دهد که سر از تن او جدا کنيد، چه مى‌کنيد؟ فرض کنيد شما به درستى به فرمان‌هاى خداوند واقف شده‌ايد!
اما تصور قانونى -ولو اخلاق- بالا دست خدا دست کم براى دين‌داران کار چندان راحتى نيست. آياهمين که پاره‌اى اعمال فى‌نفسه درست يا نادرست باشند، نه اين‌که درستى و نادرستيشان منوط به حکم خداوند باشد، منزلت خدا را کم نمى‌کند؟ حال آن که او چون خير مطلق است هرچه براى شما بخواهد خير است، ولو اين‌که شما به ظاهر آن‌را ناپسند بدانيد!
صرف نظر از اين‌که آيا آدمى مى‌تواند دريابد که خداوند به چه چيز فرمان مى‌دهد يا حتا درباره چيستى فرمان او اعتقادى موجه داشته باشد، لازمه التزام بى قيد و شرط به پيروى از خداوند اين است که صرفن آن‌طور که خداوند فرموده است عمل کنيد و برايتان اهميتى نداشته باشد که چه نتايجى از عمل شما به بار مى‌آيد.

در اين‌صورت اگر به اخلاقى طبيعى و فرا دينى اعتقاد نداشته باشيم، به عنوان مثال نمى‌توان از حقوق طبيعى بشر دفاع کرد، دم از حقوق زنان، کودکان و يا حيوانات زد. اين‌ها هيچ‌کدام از پيش خود حقوقى ندارند، هرچه هست همان است که خداوند از روى لطف و مرحمت به آن‌ها تفويض کرده است. اصلن گيريم که چنين حقوقى (و ارزش‌هايى) از پيش وجود دارند و خداوند به واسطه‌ى علم مطلق خود پيش از انسان‌ آن‌را کشف و در اختيارمان قرار داده است، راه شما براى کشف اين حقوق از دل طبيعت چيست؟

اين بحث ادامه دارد.

نيما قديمى :: July 14, 2005 :: انديشه

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/104

نظرات شما: