<افسانه‌ی عشق مِه‌آلود جمعه ۱۴ مرداد ۸۴


برای دختران آقای گنجی

گفتم از امروز هرچه بنويسم، برای تو می‌نويسم.
گفتی آه!
گفتم بوی نارنج پيچيده توی خوابم. می‌گذاری بخوابم؟
گفتی می‌خواهم افسانه‌ی عشق مِه‌آلود را برای شما بگويم.
گفتم کجا خوانده‌ای؟
گفتی يادم نيست. شايد نخوانده‌ام، برای شما بافته‌ام.
گفتم: بگو، شهرزاد من. صدای تو شبنمی‌ست که خواب گل را نمی‌آشوبد، چه رسد به خواب سنگين من! بگو لطفاً.
گفتی آه!

«آه!... می‌خواستند دختر پادشاه را شوهر بدهند. بزرگ شده بود؛ زيبا و دل‌انگيز. پسران وزير برای او شال ابريشمين و گردن‌بند ياقوت می‌آوردند، و او را خواستار بودند، اما او هيچ کس را نمی‌خواست. می‌گفت: "مردی می‌خواهم که برای من کاسه‌ای مِه بياورد."
زمستان می‌آمد، تابستان می‌رفت، خيل خواستگار نمی‌رفت. همه او را می‌خواستند. شده بود ورد مردان شهر. گل هميشه‌بهار و چهل شتر جواهر می‌آوردند. اما او آنها را نمی‌خواست. می‌گفت: "مردی می‌خواهم که برای من کاسه‌ای مه بياورد."
وزيران دانا با او گفتگو نشستند که مه بالای کوه را چگونه در کاسه می‌توان کرد؟ و او می‌گفت: "مردی می‌خواهم که برای من کاسه‌ای مه بياورد."
حکيم آوردند. پادشاه خيال می‌کرد دختر زيبايش بيمار شده، و حکيم سر از راز دختر در نياورد و مبهوت ماند.
مه؟ يک کاسه مه؟
جار زدند. خبر در تمام عالم پيچيد. بسياری آمدند و رفتند، و دختردر خانه‌ی پادشاه ماند. روزی مردی بی ساز و جهاز آمد و گفت: "خواستگار دختر پادشاهم من."
گفتند: "کی هستی؟ از کجا می‌آيی؟ پسر کدام پادشاهی؟"
گفت: "مرا به ديدار دختربريد تا بگويم."
تا چشمش به دختر افتاد، زبانش بند آمد. کاسه‌ای چوبين داشت. آن را برابر دختر نهاد و گفت: "با همين کاسه‌ی چوبی برای شما مه می‌آورم. از بالای آن کوه سربه‌فلک."
و رفت. رفت. رفت. از کوه بالا رفت.
از آن روز دختر پای پنجره می‌نشست و به کوه نگاه می‌کرد. روزها و ماه‌ها گذشت. بالای کوه هميشه مه بود، و از مرد خبری نبود. زمان گذشت، دختر پای پنجره ماند.
زمان می‌گذشت، دختر از کنار پنجره دور نمی‌شد. خبر در شهر پيچيد. ‌گفتند دختر پادشاه ديوانه شده، می‌ترشد و شوهر نمی‌کند.اين چه رسمی‌ست؟ چه قانونی‌ست؟
دختر از پای پنجره دور نمی‌شد.
روزی جار و جنجال شد. مردم آن مرد را بر دروازه‌ی خانه‌ی پادشاه ديدند. پيرشده بود، پوست به استخوان چسبيده، نحيف، و غمگين. کاسه‌ی چوبينش به دست بود. پرسيدند: "مه؟ مه آوردی؟ کاسه‌ات که خالی‌ست!"
گفت: "مرا به ديدار دختر پادشاه بريد تا بگويم."
دختر خود از پنجره می‌ديد و می‌شنيد. به پيشواز رفت.
مرد کاسه‌‌ی چوبين را نشانش داد و گفت: "از آن زمان که رفتم تا به امروز کاسه‌ام را پر از مه کردم، به پای کوه آمدم ديدم خالی‌ست. باز به بالای کوه رفتم و کاسه را از مه پر کردم، برگشتم و ديدم خالی‌ست. زمان گذشت، اينهمه زمان گذشت و من به اشتياق داشتن زن بلندبالايی به بالای کوه رفتم، کاسه‌ی چوبی‌ام را پر از مه کردم و برگشتم. امروز که جانی در تنم نيست آمدم بگويم: مه در کاسه‌ی من‌ نمی‌ماند."
دختر به کاسه‌ی چوبين نگاه کرد و گفت: "مه! مه!"
مرد کاسه‌ی خالی را نگاه می‌کرد.
دختر فرياد می‌زد: "مه! مه!"
پرده‌ای جلو چشمانش بود که کاسه را پر از مه می‌ديد.»

داشتی گريه می‌کردی. مه جلو چشم‌هات را گرفته بود.
گفتم اين افسانه را نشنيده بودم. گفتم امروز به‌خاطر تو نارنجی پوشيده بودم. گفتم از امروز هرچه بنويسم برای تو می‌نويسم. گفتم کسانی که برای آزادی زندانی شده‌اند با شنيدن اين افسانه لبخند می‌زنند. گفتم عشق آزادی می‌آورد. گفتم اينهمه آدم از کنار هم رد می‌شوند ولی عشق يعنی ديدن و ديده شدن. گفتم تازه داری تنهايی را می‌فهمی. گفتم... و ديگر يادم نيست چی گفتم.
گفتی قبل از اينکه به خواب شما بيايم دوش گرفتم. خودم را صد بار شستم. نمی‌خواستم غباری به تنم باشد.
گفتم آه. از خواب که بيدار شدم فهميدم اصلاً خواب نبوده‌ام. همه‌ی اين رويا در بيداری‌ام رخ می‌داد.
چشم‌هام را بستم. گفتم برگردم به دنيای خواب، و همه چيز را از نو بسازم.
حيف!
نبودی. برای همين چشم‌هام را بستم.

عباس معروفی :: August 05, 2005 :: شعر - ترانه

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/133

نظرات شما:

سکوت مردم و وبلاگنویسان در برابر اعتصاب گنجی و منوچهر محمدی و جنايات اخير و حمله نظامی به کردستان نشانه تاييد جنايات رژيم است.

سکوت نشانه قبول ننگ و ذلت است.

درود بر کسانی که شجاعانه سبوعیت این رژیم غیر انسانی را به روشهای مختلف محکوم کرده اند.

نوشته شده توسط : هامان در روز ۱۵ مرداد ۱۳۸۴، ۰:۲۳ صبح

به نام کوروش و داریوش و به نام کیخسرو و میدیا
هموطن اگر به تمامیت ارضی ایران معتقدید اگر مخالف نغزآشکار حقوق بشر هستید اگر ایرانی بهتر برای هر ایرانی را آرزو میکنید در اعتراض مدنی وبلاگ نویسان کرد به سرکوب و کشتار مردم بی دفاع کردستان ایران شرکت نمایید دست شما را پیشا پیش میفشاریم.
جمعی از وبلاگ نویسان کردستان ایران
وعده ما روز یکشنبه هفت جولای با تغییر نام وبلاگها به زنده باد کردستان ایران

نوشته شده توسط : وبلاگ های کردی در روز ۱۵ مرداد ۱۳۸۴، ۰:۳۵ بعدازظهر