< فرارى جمعه ۵ فروردین ۸۴
نيما قديمى
۱۵ سالگى:
وقتى تو جبهه ازرودخونه رد مىشديم، سرم به زحمت به سطح آب مىرسيد …
۲۵ سالگى:
کنارى تنها ايستادهبود. نزديک شدم؛ سلام!
… کجا مىرى؟ جايى ندارم. از خونه فرار کردهام، برادرم مىخواست آتيشم بزنه!
اونشب همه خونواده رفته بودند مسافرت!
مىآى خونهى ما؟
کمى مکث کرد. اگه اومدم، شب مىمونم!
آشپزيم بد نبود. تا مشغول تهيه شام بودم، رفت حمام. از لباسهاى مادرم بهش دادم.
بعدش رفتم لباسهاش رو بشويم. چه بوى بنزينى مىداد!
بعد از شام، موقع خواب…
ولى به بکارتش تجاوز نکردم …
فردا صبح، کمى پول و خداحافظ …
۳۰ سالگى:
با مأمور ترخيص کالاى شرکت رو هم ريختيم، اون فرار کرد؛ من هم سهمم رو گرفتم. يه دفتر تو وزرا خريدم.
۳۵ سالگى:
يه محموله از دبى مىآرم، پخش مى کنم، ۵۰ ميليون کاسبم. مشاور دادستان تهران و عضو هيأت علمى کجا هستم… دارم ازدواج مىکنم، با يکى از مقامات باجناق مىشم!
ولى کار شما نجس است، کثيف است. ارز از مملکت خارج مىشه، حتا اگه وارد هم بشه دليل نمىشه؛ از طريق صادرات دخترهاى فرارى به دبى هم ارز وارد کشور مىشه. مگه نمىخواهيد صادرات غير نفتى را افزايش بديد؛ خوب از صادرات نفت کم کنيد!!
