< قصه‌ای که واقعی بود پنجشنبه ۴ فروردین ۸۴


سپیده مویه

قصد ندارم وقتتان را بگیرم اما می‌دانم که حالتان را می‌گیرم، چرا که حال من نیز خیلی گرفته شده است. اگر نمی‌خواهید با من شریک شوید یک ضرب‌در کوچک در گوشه‌ی بالای سمت راست این صفحه است. کافی است آن را کلیک کنید.

1) جوان بود. سی سال کم‌تر داشت. مجبور شدیم ببریم سزارین‌اش کنیم.

2) یک بچه‌ی دو ساله داشت. پدرش پیر بود. شوهرش این جمع را از یکی از روستاهای اطراف با یک وانت به شهر آورده بود.

3) بدون هیچ دلیل قابل توضیحی چند ساعت بعد از عمل خون‌ریزی مغزی کرد و به ICU منتقل شد.

4) دختر دو ساله‌اش بی‌تابی می‌کرد. آوردند تا از پشت شیشه مادرش را ببیند که چند تا لوله او را به حیات وصل می‌کرد.

5) خانواده‌اش توی حیات بیمارستان چادر زده بودند و همان جا کاری را می‌کردند که شاید اسمش زندگی باشد. شب‌ها صدای‌شان بلند بود که دعای توسل می‌خواندند.

6) چه کسی فکر می‌کرد که سال‌ها بعد هر بار اسم مادر بیاید، آن دختر بچه زنی زیبا با لپ‌های گلی را مجسم می‌کند که روی تختی خوابیده، حرکت نمی‌کند، به دهان و بينى‌ و سرش هزار تا لوله و سيم وصل شده و به بهشت سفر کرده است.

7) قصه‌ی ما راست بود.

شورای سردبیری فانوس :: March 24, 2005 :: فانوس قديم

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/180

نظرات شما: