<سلام و تسلی، در انتظار بهار شنبه ۲۹ اسفند ۸۳
سيد سام الدين ضيائی
« به روح ماث »
عيد آمد و بهار نيامد
«گرد آمد و سوار نيامد
آراستيم خانه و خوان حيف»
يار آمد و قرار نيامد
«بشکفت بس شکوفه و پژمرد
اما گلی به بار نيامد»
مرغ شکسته بال وطن را
پرواز و پر به کار نيامد
ضحاک مرد و زنده شد از نو
آن شاه حق تبار نيامد!
گويا اجاق مادر تاريخ
شد کور و نامدار نيامد
نه کاوه آمد و نه فريدون
زان باغ يک هزار نيامد
نادر نيامدست و سکندر
«آمد ور آشکار نيامد»
اين بی تبار قوم عجم را
سردار خوش تبار نيامد!
من دانم و ـ اميد ـ که هر چند
سودی از انتظار نيامد
بر توسن اميد سواريم
هرچند شهسوار نيامد
