<اخراج از مهدكودك پنجشنبه ۶ اسفند ۸۳
سپیده مویه
این روزها یكسره با خودم فكر میكنم كه چرا به مهدكودك اعتراض كردم كه دخترم نباید با پسر یك دورهگرد در یك مهد باشد و همبازى شود.
حالا هر بار از كنار بساط مردى همسنوسال خودم رد میشوم كه بچهاش را من از مهدكودك اخراج كردهام وجدانم خیلى درد میگیرد.
وقتى میبینم كه به خاطر فوت مادر یا طلاق یا هر چیز دیگرى كه نمیدانم در كنار پدرى معلول در گوشهى خیابان با خاكها بازى مى كند خیلى ناراحت میشوم.
مرد دستمال كاغذى میفروشد. دیروز رفتم و بیست بسته دستمالكاغذى ازش خریدم. اما عذاب وجدانم آرام نشد. خصوصا كه كلى تعجب كرد و صاف زل زد توى چشمهایم. و البته مرا نمیشناخت.
مدیر مهدكودك گفت كه ما دلمان سوخته است و حتى تخفیف دادهایم تا بچه آوارهى خیابانها نشود. من هم محكم ایستادم و گفتم این مشكل شماست.
حالا میبینم اشتباه كردهام. این مشكل همهى ماست. اصلا مشكل من است. هر روز منظرهاى را میبینم كه راحت را از من میرباید. اما هنوز هم نمیدانم بین بچهى خود و بچهى او كدام را باید انتخاب میكردم.
