< «غربت» مويه ای با پدرم یکشنبه ۲۵ بهمن ۸۳
سام الدین ضیائی
¤ شب
همه شب
بغض گلويم را
در تابوتی که زندگی برايت ساخته بود
گريستم،
و هيچ کس ندانست که
زخم هايم،
زخم های مکرر تو بودند.
¤اشک های چشمم تمام شدهاند
و گريهام
ناتمام ماندهاست.
بايد
پيش از امشب بميرم.
¤چقدر شبيه تو شده ام!
