<یار آواره دوشنبه ۵ بهمن ۸۳
رحیم مخكوك
گفتم:
“همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویی--- چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویی“
گفت:
مگر كوری؟
گفتم:
چه طور؟
گفت:
من دارم میبارم!
به كنار پنجره رفتم. هوا سرد بود و باد بود و از دهان رهگذران بخار بیرون میآمد و ابر بود و زمستان بود و ...
برف میبارید.
