<ای گردنم ببسته از تو کجا گريزم؟! جمعه ۱۸ دی ۸۳
سید سام الدین ضیائی
التيام ناپذيری زخم هولناک سونامی يک بار ديگر مرا به جدال گاه به گاهم با خدا کشاند! ديشب که باز چشم، نعش بر نعش رفتگان میگذشت و با بازماندگان اشک میريخت، رو در رويش ايستادم و گفتم تو ميوهی دانستن را به من خوراندی و آگاهیام بخشيدی.از اين که چشمهايم را باز خواستی شکرت میگويم. اما چشمهای باز، مرا به واقعيتی رسانده که به فريادم میکشاند.فرياد اعتراض به تو!
گفتم به راستی چگونه ايستادی و به تماشا نشستی تا آب و خاک، آفريدههايت را که گفتهای فرزندان تواند و روح تو در بدن دارند چنان وحشيانه فرو خورند؟ گفتم آدمی تا کی میتواند خود را به بهانهی آزمون و بلا بفريبد؟
به بهانه سونامی زخم و چرک و درد سالهای سال، تاريخ زمين را و ايران را هم به رخش کشيدم! از هابيل بیگناه گفتم تا آنها که گويا از گهواره به گور پرتاب میشوند به قضا و قدری که ندانستهام الهیاش بنامم يا طبيعی تا شايد کمی التيام بخشد اين معمای وحشتبار را! از جوانی سوخته گفتم تا آتش انقلاب و دود جنگ و خاکستر اصلاحات! گفتم و گفتم و هيچ نگفت و سوزاند! فرياد زدم بسوزان خوش انصاف! بسوزان!
ای توبه ام شکسته از تو کجا گريزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گريزم
ای نور هردو ديده بی تو چگونه بينم
ای گردنم ببسته از تو کجــا گريزم؟
