<صد هزار جلوه و صد هزار ديده جمعه ۱۵ آبان ۸۳


سيد سام الدين ضيائي

در هيچ عصري معرفت ديني آدميان از تکامل مستغني نبوده و همچنان که هيچ فهمي از خدا و طبيعت کامل نيست و هميشه با آشکارتر شدن پيامد هاى آن فهم و در رسيدن فهم هاي ديگر فربه‌تر مي شود، فهم ديني نيز چنين است.

ديانت بشر نتيجه دو عامل وحي الهي و فهم آدمي از آن است و اين برآيند وحي آسماني و عقل زميني است که ديانت آدميان و درک آنان از حقيقت را معنادار مي کند. از اين منظر، تصاحب حقيقت به طور مطلق امکان پذير نيست و نگريستن منطقي در دين با توجه به درهم تنيدگي وحى و عقل و همچنين تاريخي بودن فهم بشر از دين و فرهنگ، ملازم است. در اين صورت ديگر جايي براي پاي فشردن بر يک قرائت رسمي و انحصاري باقي نمي ماند و راه براي قبول اين معنا هموار مي شود که خداوند در قالب اديان و فرهنگ هاي متفاوت تجلي نموده و آدمي از نظرگاه هاي گوناگون با خدا ارتباط برقرار کرده است.

به نظر مى رسد بي توجهي به تاريخ اديان گوناگون، ما را دچار توهم تصاحب حقيقت مطلق کرده باشد. تاريخ نشان مي دهد که خداوند با انسان هاي داراى فرهنگ هاي متفاوت از راه هاي متفاوتي سخن گفته است. انسان ها در طول تاريخ به اديان گوناگون گراييده‌اند و در نتيجه آثار دينداري را در زندگي خود با برخورداري از ايمان و تخلق به ارزش هاي اخلاقي زمان و مکان خود تجربه کرده اند.

ارتباط با پيروان مومن ديگر اديان نيز اين حقيقت را روشن مي سازد که تحول از خود محوري به حق محوري در ميان آنان هم يافت مي شود. اين معنا زماني بهتر قابل درک است که احوال ديني کساني مانند گاندي هندو و ترزاي مسيحي و ... را از نزديک تجربه کرده و برکات و حسنات دين ورزي آنان را مشاهده کنيم. نمي توان از احوال مشاهير اديان ديگر آگاه شد و از تحول عظيم شخصيت آنان و تاثير آن بر جامعه که نتيجه عمل صادقانه آنان به باورهايشان بوده است، چشم پوشيد. آيا مي توان چنين افرادي را به صرف اين که معتقد به عقايد ديني ما نبوده اند از هدايت خداوندي محروم دانست؟ بر همين قرار «کثرت‌گرايى»(۱) بينشي است که بر مبناي آن توانايى خداوند در گوناگوني آدميان و گوناگون ديدن جلوه هاي حقيقت ظهور مي يابد.

کثرت‌گرايي در مسيحيت سابقه‌اى تاريخى ندارد و شايد به پنج قرن پيش برسد. چنان که قديمي ترين اثر در اين باب، رساله اي از نيکولاس سوسايي در قرن ۱۵ ميلادي به نام «صلح بين اشکال گوناگون اديان» باشد که نويسنده در آن يک گفتگوي خيالي بين نمايندگان اديان بزرگ تصوير مي کند و چنين مي آورد:

« تنها يک دين وجود دارد، تنها يک شريعت در ميان کساني که مطابق با اصول عقل زندگي مي کنند... پس در بهشت عقل، هماهنگي ميان اديان گوناگون برقرار است.»

از آن زمان نيز هيچ کس ايمان به هر عقيده و مسلک باطلي را مثمر ثمر ندانسته است. اين که جان هيک، فيلسوف مسيحي کثرت‌گرا مي گويد: «ما بايد دريابيم که در جهان ايمان، مرکز خداوند است و نه مسيحيت و يا هر دين ديگر. او خورشيد است، منبع نخستين نور و حيات که همه اديان به شيوه هاي گوناگون نور را بازمي تابانند»، نشانه بي معنا بودن ايمان از نگاه او نيست. به عقيده هيک گوناگوني اديان و تفاوت هاي آنها مي تواند به جاي آن که موجب تقابل مذموم بين پيروان اديان شود، بر مفاهمه ميان آنان و ترسيم سيماي کامل تري از حقيقت بيانجامد. هر انسان منصف و معتقدي خواهد پذيرفت که اين ديدگاه را بايد نشانه ايمان بلند يک فيلسوف ديني دانست، نه يک کافر بي اعتقاد و ايمان!

«در کف هر کس اگر شمعى بدى»

«اختلاف از گفتشان بيرون شدى»

چنين مدعياتي نيز نشانه کنار گذاردن آموزه هاي مسيحيت از سوي کساني مانند هيک نيست، بلکه فيلسوف ديني ــ که از موضع بيرون ديني ــ به تبيين پديده تنوع اديان مي يردازد، در مقام حق و بطلان اعتقادات ديني نيست و وقتي از موضع دروني به دين مي نگرد مي تواند همچنان به حقانيت نسبي اعتقادات و رعايت آموزه هاي خود پايدار باشد. در اين ميان و در کمال شگفتى، بوعلي سينا، ملاصدرا و مرتضي مطهري سه فيلسوف مسلمان اند ــ که از مام کفر زاده نشده اند ! ــ و جملات زير به ترتيب از آنان است:

« اهل سلامت و رحمت در هر دو جهان بر بدان و پليدان غلبه وافر و چيرگي مطلق دارند.»

« به سخن کساني که مي گويند نجات تنها از آن عده معيني است ، گوش مسپار.»

« والله همين ها ، صدي هفتاد و هشتادشان مردمي هستند با يک احساس ايمان و تقوي و خلوص که به نام مسيح و مريم چقدر راستي و تقوي و پاکي به مردم داده اند... آنها به بهشت مي روند. کشيش آنها هم به بهشت مي رود.»

در ميان انديشمندان مسلمان عصر جديد، کمتر کسي از روحانيان چنين تکثرگرايانه به دين نظر مي کند، اما پس از ييدايش علوم جديد و ظهور پروتستانتيسم در برابر استبداد روحانيت مسيحي و مرجعيت انحصاري کليسا، تعدد منابع معرفت به انحصارگرايي ديني در ميان روحانيت مسيحي مهار زد و با ورود «عقلانيت»(۲) و «افسون زدايي از جهان»(۳)، غرب به درستي پي برد که جايگاه بلند دين تنها در پس پلوراليسم ماندني است.

کمي بيانديشيم. به راستي اگر دايره دين را اينچنين باز ببينيم و روز به روز محدود ترش نکنيم، نگاهمان به خدا و حقيقت، هستي و آدميان، صد چندان شيرين تر نخواهد بود؟

«با صد هزار جلوه برون آمدي و من»

«با صـــد هزار ديده تماشا کنم تو را»

______________________________

پاورقى:
Pluralism (۱
Rationalism (۲
Demystification (۳

شورای سردبیری فانوس :: November 05, 2004 :: فانوس قديم

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/478

نظرات شما: