<يکى منو برگردونه کتابخونه شنبه ۹ آبان ۸۳


س.ع.دشمن شناس

فرض کنيد (‌فرض محال) من جاى سيد محمد خاتمى بودم و تصميم داشتم که بعد از جنايت پاکدشت استعفا بدهم:

اولين کارى که مى کردم، نصف شب و در تاريکى و يواشکى يک عدد کاغذ سر برگ دار رياست جمهورى بر مى داشتم و اينطورى مى نوشتم:

«بسمه تعالى. به نام دولت و ملت ايران… » زرشک! گذشت آن زمانى که آن سان گذشت. کاغذ را پاره مى کنم. يکى ديگر برمى دارم:

«يا على جان مقتداى من تويى، رهبرا ! ولايتا ! بر اين بنده مسکين و ولايت پذير و آدم حسابى که به فرموده آن مقام معظم نظريه ذوب در ولايت را قبول ندارد (‌در عوض نظريه جوش در ولايت را قبول دارد)‌ منت بنهيد و با ترخيص اين سرباز ناقابل موافقت فرماييد. » خيلى پاچه خارى شد. جرات پاره کردن نامه را ندارم. مزين به نام آقا است. چکار کنم؟ آن را مى بوسم و به کنارى مى نهم شايد به درد کتاب خاطرات بخورد. کاغذ ديگرى بر مى گيرم:

« بسمه تعالى. مردم عزيز ايران اسلامى، شيفتگان امام راحل، علاقمندان مردمسالارى دينى، چون اخيرا در پاکدشت چند کودک هتک حرمت شده و کشته و سوزانده شده اند، من ديگر تحمل اين همه ظلم را ندارم و همينجا با دلى آرام و لبى خندان و بشکن زنان از خدمت خواهران و برادران مرخص و به کتابخانه … » اين که خيلى شاد شد. جمله را اصلاح مى کنم. « خلخال را اگر از پاى آن زن در آوردند آدم اگر استعفا ندهد و سيلى به صورت خود نزند چه کند؟» چى بود اون جمله نهج البلاغه؟ اى بابا اين که نشد. خوبه برم تو مد «آزادى انديشه». آها يادم اومد چيکار بايد بکنم:

« خوبى دوستى، دوستى خوبى ، محبت و صفا، آزادى منطق و گفتگو اما [اين «اما» منو کشته] عده اى به نام دين به آزادى حمله مى کنند، عده اى به نام آزادى به دين حمله مى کنند. هر دو گروه هم به رييس جمهور حمله مى کنند، من هم ديگه خسته شدم مى خواهم برگردم کتابخانه ملى کتاب بخوانم. شماها هم که از من بيخيال تر شديد. اصلا خر ما از کرگى دم نداشت. ما يک آبرويى داشتيم اون هم حراج کرديم تمام شد. اصلا هيچى به هيچى. به خاطر جنايت پاکدشت هم که شده استعفا مى دهم. هر کس هر کار دوست داشت بکنه! »

خيلى تند شد. حرف دل رو زدم ولى اين که نشد استعفا. مختصر و مفيد بايد بنويسم:

« مردم عزيز ايران، ما رفتيم. شرمنده ! دوستدار شما ممد » خيلى ملى- خودمانى شد. رهبرى خوشش نمى آد. اون کتابخونه رو لااقل براى خودم نگه دارم. اين چطوره؟

« مقام معظم رهبرى، ملت عزيز ايران اسلامى و «آباد»، نتوانستيم شما هم نخواستيد، اجازه بدهيد اين چند ماه را بدليل جنايت پاکدشت در خدمتتان نباشم، با احترام، سيد محمد خاتمى » نه! اونى که مى خواستم نشد. آب به آسياب دشمن ريختم. با آبروى نظام بازى شد. اينجورى بايد بنويسم:

« مقام معظم رهبرى، ملت عزيز ايران اسلامى و «آباد» ، اجازه بدهيد اين چند ماه را فقط و فقط بدليل جنايت پاکدشت در خدمتتان نباشم، با تقديم احترام سيد محمد خاتمى » نه باز نشد، مشکل فلسفه سياسى- اسلامى پيدا کرد. مردم در نظام مردمسالارى دينى اجازه خودشان را مختارانه به دست رهبرى سپرده اند. اجازه ما هم دست ايشان است. (خودمونيم ها!‌ يک کم مخ فلسفيم راه افتاد، حيف که نمى خوام استعفاى فلسفى بنويسم. چون چهار سال پيش، اشک ريختم و به مردم قول دادم که آبرويى براى خودم نگذارم!)

« مقام معظم رهبرى، به خاطر جنايت پاکدشت از روى شما و مردم شريف و مسلمان کشورمان شرمنده هستم. همه اش تقصير من بود. از بقيه چيز ها هم خبر ندارم. ميشه اجازه بديد ما اين چند ماه رييس جمهور نباشيم؟ ارادتمند سيد محمد خاتمى»

بد نشد. فردا يک کم پايين بالاش مى کنم. اصلا چطوره قبلش يک نامه خصوصى به رهبرى بنويسم :

« مقام معظم رهبرى، جنايت پاکدشت فرصت خوبى است که من بروم. اينجورى رفتن آبروى نظام رو هم در خطر نمى اندازه. شما چى صلاح مى دونيد؟ دوست داريد من بمانم يا بروم؟ »

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پى نوشت: در حال نوشتن اين مطلب به سفارش «سازمان عنکبوت» بودم که خبر رسيد آقاى عليرضا تمدن، احتمالا به سفارش لنگلى و پنتاگون، مسابقه طنز تصويرى برگزار کرده اند، از اونجايى که ما آدم بى‌جنبه اى هستيم در صورتى وارد عرصه مسابقه مى شويم که دوست ما، ف.م.سخن که با هم نان و نمک «سيا» را خورده ايم وارد ميدان نشود. اما خوشبختانه الان شنيدم که ايشان را به عنوان هيات داوران انتخاب کرده اند. پس ما «احساس تکليف» مى کنيم و با توجه به اين که از سابقه داران طنز تصويرى در وبلاگ ها هستيم، (‌اينهم يک نمونه از کارهايم [نمونه کار] البته از ما بهتر بسيارند، تواضع خفن!) از دوستم ف.م. جان خواهش مى کنم که اگر کار ما خيلى آبروريزى بود، ما را الکى جزو چهار نفر بياورند بعد ما خودمان انصراف مى دهيم!‌ اين عليرضا تمدن هم عجب عکس هاى سختى انتخاب کرده، آخه بابا جون اين عکس ها خودش کميکه، ما چى بنويسيم در موردش؟ برم زور بزنم ببينم چه ميشه. بيار هر چه دارى ز مردى و زور. بر ما چه گذشت؟ خيلى چيزها!

شورای سردبیری فانوس :: October 30, 2004 :: طنز

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/490

نظرات شما: