<راز مرگ من (داستان) پنجشنبه ۲۳ مرداد ۸۲

بهاره اميدى

تقديم به خودم كه دارم مي‎پوسم

از وقتي كه يادم مي‎آيد همين جا هستم. نه پدري را به ياد دارم و نه مادري، يا حتي كسي كه مرا اين جا كاشته باشد. فقط يك روز چشم باز كردم ديدم مرا گذاشته و رفته‎اند. نه مثل يك كودك خياباني. كودك خياباني را همه با تعجب نگاه مي‏كنند و بالاخره يك نفر پيدا مي‎شود او را بردارد و نوازش كند تا بلكه گريه‎هاي بي‎پايانش را خاتمه دهد يا دست كم به شهرداري زنگ بزند تا بياييند و او را بردارند. اما نه من توان گريه كردن دارم و حتي اگر هم گريه مي‎كردم باز هم كسي به گريه‎ي من توجه نمي‎كرد. در فاصله‎ي چند متري من يكي از دوستانم را كاشته‎اند و با نظم و ترتيب دوستان ديگرم از دور به چشم مي‎خورند. دوستاني كه حتي يك بار هم با آن‎ها صحبت نكرده‎ام و به حكم هم‎جنس بودن مي‎توانم آنان را دوست بنامم.

دنياي من خيلي ساده است. من براي شمارش زمان ساخته شده‎ام. زماني كه با گذشت بي‏سروصدا و گاه پرسروصدايش – بي‎آن‎ كه خواست من در اين ميان اهميتي داشته باشد – حركت مي‎كند و در اين بين من به بهاي اندكي آن را مي‎شمارم. مي‎دانيد كه اين كار بسيار مهم و لذت‏بخشي است. درست است كه با گذشت زمان همه چيز به انتها نزديك مي‎شود، اما در همان زمان لحظه‎هايي جديد خلق مي‏شود كه مي‏توان آن‎ها را شمرد. من فكر مي‎كنم چيزي لذت‎بخش‎تر از اين نمي‎تواند وجود داشته باشد. اما مشكل اين جاست كه اين حال وقتي نصيب تو مي‎شود كه در تو پولي انداخته باشند. يعني تو بايد مثل گدا بايستي تا به تو پولي بدهند تا زمان را بشماري. در غير اين صورت اين شمارش مفت هم نمي‎ارزد و هيچ كس به آن اهميت نمي‏دهد. البته من آدم قانعي هستم و اعتراضي ندارم. يعني مشتاق چنين اتفاقي‎ هم هستم و در حقيقت اين براي من يك رؤياست. اما اشكال كار اين جاست كه كسي به من پولي براي شمارش زمان نمي‎دهد. هر وقت راننده‎اي را مي‎بينم كه ماشينش را در كنار دوستم پارك مي‎كند و سكه‏هايي را در او مي‎اندازد صفحه‎ي نمايشم را لكه‎هاي ريز سياه رنگ فرا مي‎گيرد و از شدت غم تمام قسمت‎هاي بدنم براي لحظاتي از كار مي‎افتد. من فقط مي‎بينم و افسوس مي‏خورم. كاش ميتوانستم به آن راننده التماس كنم كه ماشينش راكنار من پارك كند تا من زمان را براي او بشمارم. حتي شايد مي‎توانستم زمان را براي او كمي كندتر بشمارم تا تخفيفي هم داده باشم. چيزي كه مرا بيش از همه آزار مي‏دهد اين است كه من هيچ فرقي با دوستانم ندارم و اين آدم‏هايي كه عقلشان به چشمشان است چطور طرف آنان مي‎آيند و به من محل نمي‎گذارند. حل اين معما مثل خوره به جانم افتاده است. حتي راضي‎ام كه وضع به همين منوال باقي بماند ولي يك نفر اين راز را برايم آشكار كند. راستش را بخواهيد هر چند وقت يك بار يك نفر ماشينش را جلوي من پارك مي‎كند ولي به سرعت و بدون اين كه به من نگاه كند درها را قفل مي‎كند و مي‏رود وپس از لحظاتي با همان عجله، انگار كه من جذام داشته باشم بازمي‎‎گردد و مي‎رود و مرا با دود اگزوز و يك معماي حل‎نشده تنها مي‏گذارد.

ناراحتي و فكر و خيال ديگر دارد مرا از پا درمي‎آورد. فرق ما پاركومترها با آدم‎ها اين است كه مرگ و زندگيمان در هم فرو رفته است. هيچ كس نمي‎تواند بگويد يك پاركومتر كي مي‎ميرد. پس نه كسي براي آن شيون و زاري مي‎كند و نه حتي خبردار مي‎شود. من خودم گمان مي‎كنم كه مرده باشم. به خصوص كه چند لحظه پيش از صحبت‎هاي دو پسر بچه‏ي شيطان فهميدم كه در كنار من تابلوي توقف مطلقا ممنوع نصب شده است. آن‎ها مرا خيلي مسخره كردند ولي من اگر مي‏توانستم حتما آن‎ها را ماچ مي‎كردم. من تازه فهميدم كه ميله‎اي كه كنار من نصب شده بود و من نمي‎توانستم بالاي ان را ببينم چه بوده است. حالا كه پسربچه‎ها برگشته‎اند و هر يك به طرف من سنگ بزرگي را پرتاب مي‎كنند اصلا ناراحت نيستم. سنگ‎ها به وسط صفحه‏ي نمايش من برخورد مي‎كنند و من احساس مي‎كنم دارم از كار مي‎افتم. بهاي فهميدن برخي رازها خيلي سنگين است. شايد اين طوري خيلي به‏تر باشد. پاركومتري كه كنار تابلوي توقف ممنوع نصب شده باشد همان به‏تر كه بميرد. حالا مي‎توانم از اين پس بنشينم و در آرامش ابدي كارگري را كه مرا و يا تابلو را اشتباهي كاشته است نفرين كنم. البته اگر آرامشي وجود داشته باشد.

شورای سردبیری فانوس :: August 14, 2003 :: فانوس قديم

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1252

نظرات شما: