<ایمان خطرآفرین است (4) جمعه ۱۱ شهریور ۸۴
حقیقتِ فراروی ما، نسبی است!
دوست عزیزم، ست ، در پاسخ به قسمت دومِ "ایمان خطرآفرین است"، مطلبی در وبلاگشان نگاشته بودند که بنده متاسفانه به دلیل شرایط نامساعدی که داشتم، نتوانستم پاسخشان را بدهم و این مسئله به تعویق افتاد. مسلما از من رنجیدهخاطر گشتهاند و به همین دلیل بنده از ایشان عذر خواهی مجدد میکنم. آنگاه که پاسخ ایشان در رابطه با مطلب نگاشتهشدهام را مطالعه کردم، بسیار خوشحال شدم و خواستار این بودم که در محیطی مسالمت آمیز و دور از هرگونه بدگویی و کدورت، به مباحثه بپردازیم (اتفاقی که فکر میکنم ایشان هم علاقه به وقوعش را داشتند) اما این مطلوب روی نداد و کوتاهی از من بود!
پس اینچنین به دوستم پاسخ خواهم داد:
بنده شخصا احساس میکنم که نظراتمان بیش از اولین بحثها به هم نزدیک شدهاست، حداقل در مورد موضوع نسبیت و عدم قطعیت (همانطور که جنابعالی ذکر نمودید). و نیز احساس میکنم که در مورد بحث اجنه به نوعی تعادل رسیدهباشیم، آنجا که دریافتهاید که جن، خونآشام و چنین موجوداتی منحصر به باورهای منطقهای میشود. شاید باید به تفاوتهایی بین دیدگاههایمان معترف شد، چون بنده همه این مسائل را از دریچه طبیعی و مادی تحلیل میکنم اما شما به لحاظ دریافتهایتان با رویکردی ماورای این طبیعت هم، تحلیل میکنید! بنده از تاسیس دانشکدهها و تدریس درسهایی در این موارد اطلاع دارم و میدانم کارهایی در این زمینه صورت میپذیرد و اتفاقاتی میافتد که از درک فعلی بشری خارج است. بعضی از افراد از تواناییهای خاصی برخوردارند که ذهن بشر از تجزیه و تحلیلش عاجز است. اما به عنوان ذهنی که مسائل را از دریچه طبیعی میبیند، معتقدم (شاید بهتر است بگویم، امیدوارم) که روزی بشر از این معماها پرده بر خواهد داشت و در حوزه علم واردشان خواهد کرد (همان بحث عدم شناخت بشر در مورد پدیدهها، آنگاه که عِلمش کفاف نمیدهد!) همانطور که فیزیک جدید گامهای مثبت، هر چند کم، در راه توضیح این مسائل برداشته است. لذا، به نظرم بحث بیشتر در این مورد، به بازی با الفاظ تبدیل شود، چون شناختی پیدا شده است و بر مبنای این شناخت، ایمان و اعتقادی به وجود آمده است؛ چه برای ماوراء طبیعیون و چه برای طبیعیون (ایمان و اعتقادی پویا، حاصل از ادراک و اندیشه، هرچند مغایر با هم! (مطلب شماره 1)).
در مورد حقیقت فرمودهاید: "اما این که در این جهان حقیقتی وجود ندارد را نمی توان پذیرفت، چرا که حتی اگر چنین باشد این خود یک حقیقت است و باید آن را پذیرفت. پس بالاخره حقیقتی وجود دارد حتی اگر آن حقیقت این باشد که حقیقتی وجود ندارد!"
در این مورد حق با شماست، اما بحث من بر سر این بوده که آن چیزی را که به عنوان حقیقت درک میکنیم، نسبی است. به دیگر بیان اینکه مثلا امروز حقیقتی برای ما وجود دارد که حقیقتی وجود ندارد، اما شاید فردا حقیقت ما، این نباشد و حقیقت ما این باشد که حقیقتی وجود دارد! پس بحث بر سر نسبی بودن حقیقت بود و باید اضافه کنم که حقیقت نسبی را میتوان و میباید پذیرفت. این همان پارادایمی است که جناب قدیمی در موردش تذکر داده بودند. باید دانست که در حوزه فلسفه هم، فلسفههای جدید، راهکارهایی را برای امروز به بشر ارائه میدهند و باور فلاسفه بر این است که فردا، راهکارهای تازهتری خواهد آمد! حال امکان دارد در جهت تصحیح راهکارهای امروزی باشد و یا در جهت منسوخسازی آنها. پس قانون یا حقیقتی ثابت وجود ندارد.
اگر من با قطعیت در مطلب شماره 2 نوشتم که "هیچ حقیقتی وجود ندارد" منظور حقیقتهای ثابت بود. و اینچنین قطعی نوشتنم هم برای این بود که بتهای ثابتنگری در مورد حقیقت را با محکمترین پتکها، در ذهن خواننده نابود کنم!
در پایان خوشحال خواهم شد اگر برایمان، تئوری آشوب را بیشتر باز نمایند.
پی نوشت: باید اعتراف کنم که گاهی بسیار تند نوشتهام و منجر به رنجیدگی شدهام. و نیز باید اعتراف کنم که انسان به حکم انسان بودنش اشتباه میکند، شاید من هم در تمامی موارد فوق در اشتباه باشم! پس وظیفه دوستان آگاهتر از من است که اشتباهات را گوشزد کنند تا اصلاح صورت پذیرد. و به نظرم اینگونه از زبان نیچه نوشتن، فطرتی نیچهوار میخواهد؛ قدرت کلامی میخواهد، که در خودم نمییابم!
