<نظريه اعتدالی در مورد قبول مذهب و بی مذهبی چهارشنبه ۲۰ مهر ۸۴
بحث بر سر این است که در انتها چه دیدگاهی را باید پذیرفت؟ عدهای از افراد بشر به وجود خدا اعتقاد دارند، عدهای ندارند، بعضی گرایشات دینی دارند، بعضی فاقد هرگونه اعتقاد هستند. و حالات بسیار دیگری که در زمینه اعتقادات وجود دارد.
حال این سئوال مطرح میگردد که به راستی کدامیک را میبایست از میان این همه برگزید؟ آیا باید خداباوران به نام دین، همه ملحدان را از بین ببرند؟ یا اینکه خداناباوران حاکمیت جهان را در دست گیرند و هر آنچه که رنگ دینی دارد را بزدایند؟
با توجه به گوناگونی بشر، هیچیک از این روشها، کارساز نخواهند شد. اگر فردی از یکی از این دو حمایت کند و در راه هدف خویش سعی بر نابودی باقی گرایشات داشته باشد، مطمئنا با شکست روبرو خواهد شد.
ما هرگز نمی توانیم در جهانی مدرن که همه چیز دَم از تکنولوژی و فناوری میزند، اعتقادات باستانی بشری را نابود کرده و همه را به سوی بی ایمانی رهنمون سازیم. اگر بتوانیم بشری را بدون هرگونه اعتقاد مذهبی و دینی بار آوریم، آنگاه است که جنگافزاران شروع به آتش خواهند کرد و بشر خویش را نابود خواهد ساخت. آن روز، دیگر خبری از رحم و انسانیت نخواهد بود. دیگر برای استفاده از بمب شیمیایی و اتمی از هیچ قدرتی نخواهیم ترسید و در علم نیز دست به هر کاری خواهیم زد. آن روز، روزِ پیروزی ماشین بر انسان خواهد بود!!!
بهتر بگویم، مدتی بود که فکر میکردم با توجه به روند دینزدایی روز افزون جهانی، چرا هیچ صنفی وجود ندارد که همه اَشکال مذهب را از بین ببرد؟!! به دیگر بیان، با خود میاندیشیدم که چرا انسان به طور کلی خرافات را از زندگی خود نمیزداید؟ منظورم همان اعتقادات مزخرف و دست و پا گیری است که در بحثهای وجود و یا عدم وجود خدا در وبلاگ سابقمان در موردشان سخن رفت؛ اعتقادات دست و پا گیر ادیانی همچون یهود، مسیحیت، اسلام، زرتشت، بودا و دیگر گرایشات دینی.
با خود می گفتم که اگر همه این بیهودهانگاریها، در راه علم و فناوری صرف شود، بشر قدرتمند خواهد شد و دیگر در بیراههها گمراه نخواهد شد.
اما بعد از اتفاقی عظیم که برایم افتاد، به نظری متعادل هدایت شدم: اینکه ما نمیتوانیم اینگونه اعتقاد را از بشر بگیریم. زیرا با گرفتن همه این چیزها، بشر دیگر بشر نخواهد بود!!!
روزی را فرض کنید که دیگر از موسقی خبری نباشد، از فیلم و تئاتر اثری نباشد، از نقاشی و بطور کلی هنر اسمی نباشد. فرض کنید دین و ایمانی وجود نداشته باشد. هیچگونه خدایی پرستیده نشود. اما از سوی دیگر بشری باشد که از همه اینها دست کشیده باشد و خودش را فقط در راه علم فدا کرده باشد. آنروز مسلماَ به پیشرفتهای اساسی دست خواهد یافت، به گونهای که قابل تصور نیز نخواهد بود. در آن روز بر سر اختلافات جزیی، با سلاحهای قدرتمندمان، همه چیز را نابود خواهیم کرد، زیرا دیگر انسانیتی تعریف نخواهد شد، اخلاقی وجود نخواهد داشت چون خدایی وجود ندارد که متضمن انسانیت و اخلاقیات باشد. دیگر انسان کُشی ترسی نخواهد داشت چون گناهی محسوب نمیشود. همانند سازی انسان مثل تولید گوشی موبایل فراگیر خواهد شد، سو استفاده آغاز میشود. چون مذهبی وجود نخواهد داشت که مانعی بر سر گناهان باشد. از لحاظ روابط جنسی هیچ ممنوعیتی نخواهد بود بطوریکه روابط پسر با مادر، دختر با پدر امری طبیعی تلقی خواهند شد. هیچ قانونی وجود نخواهد داشت.
بشر زمین را نابود خواهد کرد، زمانی که هیچ اسطوره ای نداشته باشد. اگر اسطورههای باستان از ما گرفته شود، انسانیت را هم از ما خواهند گرفت. این اتفاقی است که به طور طبیعی میافتد. با از بین رفتن اساطیر، هنر و موسقی به کل نابود میگردند، زیرا هیچیک بدون اساطیر نمیتوانند بیان شوند.
آیا تا به حال اندیشیدهای که چرا مسیحیت زیباست و از آن لذت میبری؟ بدلیل آن است که مبهم است و در این ابهام به شکلی گیرکردهای که دریافتن اسطورههایش از واقعیت برایت مشکل مینماید، پس لذت می بری!
و آیا تا به حال اندیشیدهای چرا از موسقی Black Metal لذت میبری؟ چرا از این هنر که همراه با ضدیتی مذهبی است لذت میبری؟ بدلیل این است که بیش از مسیحیت، بار ابهام دارد و بیش از آن با اسطوره درگیر است، پس بیشتر لذت بخش خواهد بود. و این هنر است که انسان را زنده نگاه میدارد. همانطور که نیچه اعتقاد به موسقی به عنوان وسیلهای برای ادامه زندگی بطوری که از پوچی زندگی هم آگاهیم، دارد.
پس ما نمیتوانیم هیچیک از دو دیدگاه را غالب سازیم! سئوالی دیگر مطرح می شود:
راه چاره چیست؟ چه باید کرد؟ کدامین صحیح است؟ کدامیک پیروز خواهد شد؟
تنها راه چاره این است که تمامی اعتقادات در کنار یکدیگر زندگی کنند و هرگز در فکر نابودی دیگری نباشند زیرا که قدرتمند شدن مطلق اولی دوران سیاهی چون قرون وسطای اروپا را ایجاد می کند و قدرتمند شدن مطلق دومی همان خواهد شد که در بعضی از کشورهای افراطی کمونیستی روی دادهاست.
نظرم بر این است که همانند اروپای امروز، باید هر کسی به اعتقاد خودش رها شود، نظر دیگری را به سُخره نگیرد و با پذیرفتن یکدیگر، در کنار هم زندگی کنند. راه دیگری وجود نخواهد داشت و اینچنین بود نظر اعتدالی من در مورد مذهبگرایی و عدم این مسئله.
