<آليوس پيامبر چهارشنبه ۲۷ مهر ۸۴

مردد بودم که آيا در بحث اعدام شرکت کنم يا نه؛ بيشتر به اين دليل که قصد داشتم پيش‌فرض‌هاى لازم را که از اتفاق در راستاى نوشته‌هاى فلسفه اخلاقم بود، سر فرصت ارايه کنم. با اين حال با اين که قول داده بودم بحثم را با مثل افلاطونى ادامه بدهم و با اين که گوش شيطون کر آن مطلب را هم آماده کرده بودم، ترجيح دادم فعلا تا تنور داغ است من هم نظرم را بنويسم. اين را گفتم که اگر نظرم به نظر نامربوط بود کمى تأمل کنيد تا در آينده نزديک با پس زمينه اين طرز تفکر هم آشنا شويد. پس فعلا افلاطون را کنار مى‌گذارم و يک راست مى‌روم سراغ ارسطو و کانت:

دو گرايش در فلسفه اخلاق مطرح است: پيامدگرايى و فريضه شناسى. اين که آيا ارزش کردار به نتيجه و پيامدهاى شخصى يا جمعى آن بستگى دارد يا به انگيزه افراد. پيامدگرا نتيجه را مى‌بيند حال يا نتيجه Subjective يا Objective. ارزش گزارى بر مبناى نتيجهSubjective همان کمال‌گرايى است که مشخصه اخلاق ارسطويى است. اين همان است که در شکل اجتماعيش آرمان‌گرايى مى‌شود و ما معتقديم که ناگزير به ديکتاتورى مى‌انجامد. ضمن اين‌که از لحاظ شناخت شناسى هم مشکلات فراوانى دارد. اين مطلب را با برگشت به مثل افلاطونى در آينده ادامه خواهم داد. اما ارزش‌گزارى بر مبناى پيامدهاى Objectiveمى‌تواند فردى باشد(لذت جويى( يا جمعى(سودجويى). بيشتر طرفداران مکتب لذت‌جويى در واقع يک نظريه روان شناسانه را مد نظر دارند مبنى بر اين‌که هر شخص در تصميم‌گيرى‌هايش به برايند خوشى يا ناخوشى حاصل از عملش مى‌انديشد، حال يا خوشى‌هاى سبک‌مايه چون خوردن و نوشيدن و آميزش جنسى يا گران‌مايه چون کارهاى فکرى و هنرى و حتا نوع دوستى و ديگر‌خواهى (و لابد حکم اخلاقى اين است که گران مايه‌ها را بر سبک مايه‌ها اولويت بدهيد.) اين گرايش فکرى هم مشکلات خودش را دارد که باز بررسى آن‌ها را به آينده موکول مى‌کنم. مى‌ماند دو گرايش عمده در فلسفه اخلاق جديد: سود گرايى و اخلاق کانتى. به طور فشرده سودگراها معتقدند ارزش اعمال به برايند منفعت جمعى آن‌ها بستگى دارد. از اتفاق اين گرايش از کارهايى که بنتام (۱۸۳۲-۱۷۴۸) در مورد قانون‌گزارى مى‌کرد شکل گرفته است. در مقابل تمامى مکاتب اخلاقى فوق، يک سؤال بزرگ مطرح است: «آيا هدف وسيله را توجيه مى‌کند؟» يادتان باشد چندى پيش همين سؤال به شکلى ديگر توسط آليوس مطرح شده بود. کانت معتقد است آن چه ارزش يک عمل را تعيين مى کند انگيزه‌ى کننده‌ى آن است نه نتيجه اش. چيزى که در آموزه‌هاى مذهبى ما مى‌گويد «مهم نيت است» اگر دقت کرده باشيد در سيستم‌هاى حقوقى فرنگى‌ها انگيزه افراد در دادرسى‌ها بسيار مهم است، اما در نظام حقوقى ما اين طور نيست. کانت معتقد است، انگيزه اخلاقى، همساز بودن با قانون‌هاى اخلاقى است. اين که اين قانون‌ها از کجا مى‌آيند باز بحثى است که مى‌ماند براى بعد. کانت معتقد است که عقل عملى مى‌تواند اين قانون‌ها را پيدا کند. -ارسطو معتقد بود بايد اين عقل عملى را به کمال رساند و از طرفى معتقد بود انسان به اين کمال گرايش ذاتى و فطرى دارد. اما مى‌توان اين حکم فلسفى‌اش را ناديده گرفت و گفت انسان بايد به کمال برسد، چه گرايش داشته باشد چه به زور- قانون مادرى که کانت به آن مى‌رسد اين است که «هماره با ديگران آن‌گونه رفتار کن که دوست دارى با تو رفتار کنند.» و اين‌که «هيچ‌گاه ديگران را وسيله رسيدن به هدفى قرار نده» همان حکم معروف که «هدف وسيله را توجيه نمى‌کند»

اين مقدمه خيلى طولانى شد ولى بايد اضافه کنم، هيچ ممنوعيت مطلقى با شيوه تفکر مبتنى بر پيامد گرايى سازگارى نخواهد داشت. به اين دليل که شناخت پيامدهاى افعال مطلق نيست و … باز هم اجازه بدهيد اين مقدمه را بيشتر پيش ببرم و نسبت دين را با آن بسنجم (فراموشم نشود از اول که شروع به نوشتن در فانوس کردم تصميم داشتم در باره فلسفه دين بنويسم، حالا سر از فلسفه اخلاق در آورده ام!!) به نظر من بزرگترين خدمت و از طرفى التقاط راسنت يونان به اسلام کرده است. پارادايم افلاطونى چنان اسلام را تسخير کرده است که بيشتر آموزه‌هاى اسلامى را نمى‌توان از آموره‌هاى افلاطون جدا کرد مثل فطرت (کپى اسلامى مثال افلاطونى) و کمال‌گرايى در اخلاق و سياست (کپى اخلاق ارسطويى). خاطرم هست در يکى از نوشته‌‌هاى اولم به اين نکته اشاره کرده بودم که «فلسفه احکام» يکى از بزرگترين التقاط‌ها در اسلام است و واقعا دست مصباح درد نکند که اسلام واقعى را نجات داده است. اسلام واقعا احکام است، همين و بس. اين در معنى کلمه «اسلام» هم هست: «تسليم شو» اگر خدا گفته بمير، بمير چه فضيلتى در آن باشد يا نباشد. فضيلت همين است که تو به فرمان الهى گردن نهى.

پانويس ۱: حکم مطلق «اعدام ممنوع» فقط با روى‌کرد کانتى قابل توجيه است. سعى نکنيد نتايج اعدام يا ممنوعيت آن‌را فهرست کنيد. من هم با اطلاق حکم «اعدام ممنوع» مخالف نيستم ولى آگاهم که به ازاى آن دارم تن به «وظيفه شناسى» (تکليف) به جاى نتيجه‌گرايى مى‌دهم.

پانويس ۲: در مورد عنوان اين نوشته: داشتم با خودم فکر مى‌کردم اگر آليوس ما به جاى اين که گلادياتور بود پيامبر بود، و مثلا هزار سال ديگه پيروانى مثل مصباح پيدا مى‌کرد؛ آن مصباح آليوسيست (پيرو دين آليوس) در آن موقع که به احتمال زياد «حکم اعدام ممنوع» جهانى شده بود، به پيروى از پيامبر بزرگش(آليوس) مى‌گفت: «اعدام در ملأ عام ممنوع ولى در ملأ خاص اشکال ندارد». منظورم اين است که به پيامبر اسلام به چشم يک مصلح نگاه کنيد که در ميان يک مشت آدم وحشى زندگى مى‌کرده. آن موقع اگر کسى از قبيله‌اى کسى از قبيله‌ى ديگر را مى‌کشت، چه بسا بين دو قبيله جنگ در مى‌گرفت و کلى انسان ديگر کشته مى‌شد. پيامبر بيچاره آن موقع داد مى‌زد که بابا اگه يکى، يکى رو کشت شما فقط همونو بکشيد نه ده تا آدم ديگه رو!

نيما قديمى :: October 19, 2005 :: فلسفه

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1326

مطالب دیگر در زمینه فلسفه

آیا ماوراءطبیعه قابل درک است؟ - نگاشته شده در دوشنبه ۲۵ مهر ۸۴ به قلم:: لرد کاوی
نظريه اعتدالی در مورد قبول مذهب و بی مذهبی - نگاشته شده در چهارشنبه ۲۰ مهر ۸۴ به قلم:: لرد کاوی
ما کیستیم؟ - نگاشته شده در چهارشنبه ۶ مهر ۸۴ به قلم:: لرد کاوی
کوجيتو در شبکه (۱) - نگاشته شده در پنجشنبه ۱۷ شهریور ۸۴ به قلم:: نيما قديمى
درک بشری از جهان اطراف - نگاشته شده در سه شنبه ۴ مرداد ۸۴ به قلم:: لرد کاوی

نظرات شما:










Remember personal info?