<همنام شنبه ۳۰ مهر ۸۴
جامپا لیری كه جایزهی پولیتزر سال 2000 را برده در سال 2003 داستان دیگری نوشته با نام همنام كه به فاصلهی كمی امیرمهدی حقیقت با یك ترجمهی فوقالعاده روان و تحسینبرانگیز آن را به فارسی برگردانده است و در همین زمان كوتاه به چاپ دوم رسیده است.
بنا ندارم در مورد چیزهای جانبی كتاب بنویسم. كتاب داستان یك خانوادهی هندی است كه به آمریكا مهاجرت كردهاند. كل داستان یك زمان 31 ساله را پوشش میدهد كه البته در میانهی داستان گریزی به زمانهای قبل از شروع داستان هم میزند. داستان تعریف میكند كه ریشه یعنی چه. لیری بدون این كه برای هیچ چیز ارزشگذاری بكند، تلخیها، شیرینیها، اتفاقات، بریدنها و دوستیهایی را كه در چنین خانوادهای ممكن است دیده شود را كاملا لخت و صریح به تصویر میكشد. تصویری كه برای ما كه مهاجرت كردهایم یا در فكر آن بودهایم و یا دوستان عزیزمان را با مهاجرت از دست دادهایم حسی نوستالژیك ایجاد میكند.
مهمترین چیزی كه در این كتاب به تصویر كشیده شده است این است كه كسی كه از شرق میكند و به دامان غرب پناه میبرد چه احساسی دارد. چه چیزهایی را باید تحمل كند و از چه چیزهایی خوشش میآید. اوج هنر لیری آن است كه حتی در جملهای از داستان از ادبیات روایتگونه خارج نمیشود و ارزشگذاری نمیكند و به دامان ایدئولوژی و یا حتی مذهب رو نمیآورد. او فقط روایت میكند. آن گونه كه كسی كه میخواهد مهاجرت كند بتواند سالهای آیندهی خود را ببیند و تصمیم بگیرد. نه برای این كه تصمیماش را عوض كند. بلكه برای آن كه بداند چه كار دارد میكند.
خواندن كتاب برای همه میتواند خوب باشد. برای آنان كه میروند چون كلافه شدهاند. یرای آنان كه میروند كه ننگ ماندن را از خود پاك كنند. برای آنان كه میروند كه رفته باشند. برای آنان كه برای رفتنشان دلایل متقن دارند و حسابشده رفتهاند. برای آنان كه نرفتهاند و برای ماندن دلیل دارند. برای آنان كه معنای مهر قرمز در پاسپورت را دو بار درك كردهاند. برای آنان كه از ناچاری ماندهاند و حتی برای آنان كه رفتن دغدغهشان نیست.
مساله رفتن یا ماندن نیست. اگر هم بروی، آخرش مجبوری یك جای دیگر بمانی.
چگونه ماندن! مساله این است!
