<تکهاى از آن آيينه شکسته شنبه ۱۴ آبان ۸۴
باتشکر و سپاس از دوست عزيز ناديده آقاى نيما قديمى توضيحى کوتاه در مورد نوشته خود و نقد ايشان ارائه مىکنم:
آرى واقعاً بين آزادهاى چون کديور و شيخى قدرتطلب و خشونتپرور چون مصباح فرق گذاشت. دشمن البته با مخالف فکرى فرق مىکند، با اين حال اين اصل اصيل اخلاقى را بايد همه رعايت کنيم که با دشمن نيز بايد حتى الامکان مدارا کرد. بارى از بحث اصلى دور نشويم. در نزاعهاى فکرى و عقيدتى، اصل بر عداوت نيست اما اگر کسى به جاى نقد سخن با آن انديشه و بلکه خود سخنگو نه مخالف بلکه دشمن باشد و دشمنى را به رد مدارا و دشمنى با اخلاق برساند، چه بايد کرد؟ پاسخ اين است که اينجا اصلاً محلى براى جنگيدن نيست. در فضاى فکرى مى توان جنگ نکرد! حرف اين است که با موجود لجوج خشونتنگر و خشونتپرور هم مى شود جنگ کلامى يا مبارزه براى لجنمال کردن نداشت. حال البته باز بحث بنده، در نقد آراى اخير سروش چيز ديگرى بود. بحث اين بود که با شيعه غالى، اساساً نمىشود اعلان جنگ کلامى و عقيدتى داد. اين کار نه خردمندانه است، نه اگر پراگماتيستى نگاه کنيم منفعت بردار است. حال گيرم که فلان مافياهاى شکر و قند و چاى و استکان نعلبکى هم پشت جريان آبادگران يا تحجر باشند و يا نوکرى را از خودشان به رييس جمهورى رسانده باشند. بايد عملکرد سياسى رييس جمهور يا عقبه فکرى تحجر را نقد کرد، يا حتى تندتر از آن مى شود مافيا را افشا کرد. نيز اگر کسى بخواهد جريان فکرى راه بيندازد، مىتواند در مورد تحجر و يا خرافات در شيعه نقد کند و پايههاى آنجا را سست کند. به فرض اگر خيلى بخواهد در عرصه نظر راديکال و معترض شود، آفات جامعه ديندار را برشمرد. باز اين کجا و زدن ريشه خود شيعه کجا؟ آنهم شيعه اى که چه بخواهيم و چه نخواهيم در گوشت و خون فرهنگ ايرانى خانه کرده است و اصلاً فرزند برومند خود اوست. گيرم که عقبه آبادگران همه مىخواهند کل کشتى مملکت را به کوه يخ بکوبند و همه را غرق کنند و خودشان در آخرين لحظه با قايق در بروند، آيا بايد کل شيعه را (غالى و غير غالى) - که واقعاً هم معلوم نيست اين تفکيک بر چه مبنايى صورت گرفته است - کوبيد؟ بحث اين است که محل نزاع الان کجا است و قرار است چه کار کنيم و به کجا برسيم. بحث از تلاش براى به چالش کشاندن ريشههايى است که پيوند عميقى با زيست جمعى، فرهنگ و آيين ايرانى دارند.
ديندارى معيشت نگر يا به قولى معيشت انديش هم به هر حال مىتواند آماج نقدهاى دينداران معرفت انديش باشد، اما و صد اما نبايد فراموش کرد که به هر حال اين خود يک صنف ديندارى است و چه صنف پررونق و چه دکان پر مشترى هم هست. دکان اينها را قرار است ببنديم چه بهشان بدهيم؟ غزالى و پوپر برايشان نان و آب و «يا مرتضى على» و «يا جده سادات» که نمى شود. مىشود؟
اين مبارزه بى شباهت به مبارزه يک خداناباور (به بيان دقيق تر يک منکر خدا) براى زدن ريشه دين نيست. واضحاً يک منکر خدا مىتواند در يک جامعه ليبرال تبليغ بىخدايى کند، اما منطقاً نمىتواند به فلان کاردينال يا اسقف اعظم نامه بنويسد که تو و همفکران تو اساس حقوق بشر را با تبليغ خدا زير سوال بردهايد! اساساً تمام بحث حقوق بشر هم اين است که عدهاى عقايد خاص خودشان را دارند. پرخاشگرى به يک عقيده حتى غلط يا باطل خلاف منطق و حتى اگر هم بخواهيم حقوق بشرى به ماجرا نگاه کنيم، خلاف آزادى عقيده است. قرار بود انسان منهاى عقيده محترم باشد. اگر بنا باشد که طورى عقيده را کوبيد که ته قضيه چند صد ميليون آدم در طول تاريخ برچسب نادان و جاهل بخورند، لابد يکجاى کار ايراد دارد. البته واضح است که عقيده اگر به عمل اجتماعى بيانجامد، نبايد منافى حقوق ديگر افراد نوع بشر باشد.
کلى گويى و حکم کلى دادن در مورد شيعه، از اين جهت مخالف پلوراليسم که سروش تبليغش را مى کند است که درست است که قرار نيست که اگر بين پلوراليستها و عقايدشان نزاعى فکرى درمىگيرد، کسى از عقيده خود دفاع عقلانى نکند، اما و صد اما بايد پرسيد که اولاً نظرگاه ديد کجا است. (مشکلى که دکتر سروش هميشه با آن دست به گريبان است. زمانى از جايگاه عرفان مولوى به جهان نگاه مى کند، زمانى جنگ هفتاد و دو ملت را حافظانه عذر مى نهد، گاهى پوپر وار برون دينى مىنگرد و زمانى شارح انتقادات غزالى است.) قرار در پلوراليسم اين نبود که در هر نوبت نظرگاه را عوض کنيم. اين ديگر خيلى نسبى نگرى است. ديگر اينکه در ديد پلورال هر کس حظى از حقيقت دارد و تکه اى از آن آيينه شکسته گيرش آمده است. نزاع فکرى تا ابد در جريان است اما تمام طرفين اين نزاع مى دانند که ممکن است اين بحث ها هيچگاه تمام نشود و هر کس به همان تکه آيينه شکسته خود دلخوش باشد. يک مثال واضح و براى تقريب به ذهن ماجراى مذاکرات هسته اى با اروپا است (بى ربط است اما براى شرح بيشتر موضوع استفاده مى شود) اگر از ابتداى مذاکره هم طرف ايرانى و هم طرف اروپايى هر دو خود را صاحب حق صد در صد بدانند، و در نظر داشته باشند که فقط و فقط طرف مقابل را متقاعد کنند، اين بحث يک بحث پلوراليستى نيست و اساساً کار خود بحث و مذاکره هم به بنبست مىخورد (کما اينکه خورده است) يکى ميگويد غنى نکن، ديگرى مىگويد غنى مىکنم. اينکه ديگر بحث ندارد! چنين چيزى در بحت هاى پلوراليستى هم ممکن است اتفاق بيافتد اما براى هميشه در بن بست نمى ماند. پلوراليست ها اين بن بست تناقض را اينگونه برطرف مى کنند که در تضارب آرا بين دو پلوراليست وقتى هر دو طرف نظرات خودشان را بيان کردند، کار به تکافو ادله (يکسان شدن و پاياپاى شدن دلايل) مىرسد. در اينجا هر يک از طرفين مىدانند که هر کدام حظى از حقيقت را دارند هر کدام هم دلايلى براى خود در نظر گرفتهاند. در بحث مقدارى از اين دلايل و استدلالها صيقل مى خورند ولى تعدادى از استدلالهاى طرفين ابطال نشده باقى مى مانند. از اينجا به بعد علتها مانند، هنجارهاى اجتماعى، فرهنگى، سليقهها، مشترکات، تعلقات طبيعى، اجتماعى، منطقه اى و غيره وارد مىشوند. طرفين مى دانند که امکان دارد کار به اينجا بکشد، هر دو اين را براى خود و طرفهاى مقابل در نظر مى گيرند که حق صددرصد قطعاً با آنها نيست. اين فرق مى کند با اينکه کسى از اول يقين داشته باشد که حق صددرصد با او است و بعد از بحث هم خواهد بود. (مثال بحث با همين آقاى مصباح خودمان! زاويه ديد مصباح را نگاه کنيد! اصولاً کسى با مصباح نمى تواند بنشنيد بحث کند غير از اينکه قصد داشته باشد از ديد مصباح شبهاتش برطرف شود!) اشکالى که به نحوه استدلال دکتر سروش در مقالات اخيرش وارد است اين است که طورى با قاطعيت استدلال مى کند که گويى دو سوم از کل آن آيينه را در دست دارد و هر چه هم دارد از جنس دليل است و هيچ علتى هم نيست! آقاى بهمن پور، در همين مورد تعبير جالبى در نامه آخر خود دارد. خطاب به دکتر سروش مى گويد: «همه آنچه را که بر سر تشيع مى کوبيد، قبلا شکسته و هزارتکه کرده بوديد!» دوستان را توصيه مى کنم که نامه آخر ايشان را خطاب به دکتر به دقت بخوانند. (کارى به اين ندارم که قسمتى از اين اختلاف ها به دليل تفاوت نظرگاه ايجاد شده است)
در مورد اينکه بايد بحث هاى برون دينى آشتى دادن دين و دموکراسى و دين و حقوق بشر را پيگيرى کرد، من نظرى ندارم. موافقين و مخالفين اين عقيده نظرات خودشان را دارند. (آشتى پذير بودن يا نبودن) بنده به شخصه مطلوبم يک جامعه سکولار است که روشنفکران دينى هم البته در آن قدر و مقام خود را داشته باشند و نقد هاى خودشان را مورد به مورد به دين و آيين مردم بزنند و اخلاق هم - به عنوان پارهاى برون دينى و تحت لواى هنجارهاى اجتماعى که از درون دين و با هميارى آموزههاى دينى هم تقويت بشود - البته در صدر بنشيند. (البته تا آنجا راه درازى در پيش است.) مابقى جزيياتى است که جز قشر و پوسته بر آن نام نمىتوان نهاد. لب حرف بنده اين است که در افتادن با تشيع، اگر ريز و موردى و با ديدى اجتماعى به آن نگاه نشود، کمکى به بر صدر نشستن اخلاق نمى کند.
