<من و مرگ و عشق سه شنبه ۱ آذر ۸۴

(1)

دیشب مرگ از دو قدمی من رد شد. این را نه من که تمام همراهانم می‌گفتند. اما برای من آن اتفاقی که برای هر آدمی باید در دو قدمی مرگ بیافتد، نیافتاد.

ترس، آگاهی، بهت‌زدگی، ... هیچ نشد.

گفتم عشق شاید بتواند دوایی بر این خواب سنگین باشد. سعی کردم عاشقانه‌ترین جمله‌ای را که بلدم به زیباترین همراهم بگویم.

از دهانم درآمد که: کبدت را بخورم.

آن وقت بود که فهمیدم من مدت‌هاست در مرگ زندگی می‌کنم.

(2)

دیشب آنی را که آنی دارد دیدم.

عاشقان فراوان بر گردش چون پروانه می‌گردیدند و من در گوشه‌ای بودم.

گریستم،

سر بلند کردم،

و نالیدم:

به من هم چیزی بگویید!

گفت که حرف تازه‌ای ندارد.

و من یادم افتاد که او همه چیز را به من گفته بود.

و من همه چیز را فراموش کرده بودم.

(3)

اگر آدم اهل پرواز باشد،

حتی پنجره‌ای کوچک

که جلوش را میله‌های آهنی گرفته باشد

برایش کافی است.





رحیم مخکوک :: November 22, 2005 :: شعر - ترانه

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1351

مطالب دیگر در زمینه شعر - ترانه

زنجیره‏ای از قتل‎های بی‏انتها؛ و اما باز خونین عشق - نگاشته شده در شنبه ۲۱ آبان ۸۴ به قلم:: آرمین راد
عشق به زندگی! - نگاشته شده در جمعه ۲۰ آبان ۸۴ به قلم:: لرد کاوی
رویای زندگی - نگاشته شده در جمعه ۶ آبان ۸۴ به قلم:: لرد کاوی
سوره‌ی بازگشت - نگاشته شده در یکشنبه ۲۴ مهر ۸۴ به قلم:: سید سام الدین ضیائی
جایی که مرگ، به نظر می‌رسد ساکن شود - نگاشته شده در یکشنبه ۱۷ مهر ۸۴ به قلم:: لرد کاوی

نظرات شما:










Remember personal info?