<وجود و يا عدم وجود خدا (1): خدا، ساخته ذهن انسان! جمعه ۹ دی ۸۴
مطالبی را در پنج قسمت با عنوان "وجود و یا عدم وجود خدا" در دو سال پیش آغاز کردم و با سعی به پاسخگویی درخور، به پایان رساندم. اینبار قصد دارم تا همان مطالب را پرداختهتر، ارائه کنم. و اینگونه دورهای تازه را پیرامون خداشناسی آغاز خواهم کرد.
اصولا خدا به عنوان موجودی ذهنی مطرح است چنین که در زیر میآید:
اين جهان دارای موجودات و پديده های مختلفی است که از جمله آنها میتوان انسان را نام برد. در بين اين پديدهها (موجودات) تنها انسان است که قوه عقل و شعور دارد و لاغير. اينکه می گویند تمام حيات، از گياهان و جانوران گرفته تا قطرات آب، همه خداوند را تسبيح میگويند و این را نيز در ادامه نقض میکنم. در صورت قائل شدن شعور برای آنها، هرگز نمیتوان شعورشان را با شعور انسان مقایسه کرد، چرا که آنها دارای شعوری غریزی هستند که با انسان در این مورد مشترکند؛ اما انسان شعوری عقلانی دارد که فرای غریزه است و همان است که در این بحث مورد نظرمان است.
حال ما انسان را از اين خلقت و کره خاکی برمیداريم و حذفش میکنيم. با فرض اينکه در تمام اين هستی فقط انسان خاکی عقل دارد (اين احتمال که ممکن است در سيارات ديگر موجودی دارای عقل باشد را در نظر نمیگيريم چون فقط اين يک احتمال است و از روی احتمال نمیتوان قضاوت صحیحی کرد.) در اين صورت يک مشت حيوانات جور واجور بدون تعقل و شعور باقی میمانند. در چنين حالتی ديگر خدائی برای ذکر شدن وجود ندارد! يعنی دیگر کسی نيست که به خدا فکر کند چه برسد به اينکه او را بپرستد. ديگر خدا بيان نميشود!
پس به نتيجه میرسیم که وجود داشتن خداوند وابسته به وجود انسانی فکور است. بنابراین خدا در اذهان بشر است و خارج از آن شايد ماهيتی نداشته باشد. و ما هستيم که با تفکراتمان خدا را به وجود میآوريم و او را از بين میبريم! اين ما هستيم که برای خدا وجودی را قائل میشويم و اين ما هستيم که خود را نيازمند به وجودی ساخته ذهن خودمان میدانيم!
شاید در جواب گفته شود، خدا برای وجودش احتیاجی به انسان و ذهناش ندارد! خدا بدون انسان هم در جهان باقیست!
در جواب باید گفت، خدایی که نمود ندارد و توانایی ابراز شدن نداشته باشد، درک نشود، کسی آنرا نشناسد، بودن و نبودنش تفاوتی ایجاد نخواهد کرد. خدای یک سری موجودات بیشعور، چه ارزشی میتواند داشته باشد! خدایی که هرگز در موردش حتی اندیشهای نشود و مورد پرستش قرار نگیرد، خدا نمیتواند باشد! و در این صورت چه لزومی بر وجودش وجود دارد؟
نتيجه ديگری که از اين قسمت بحث میتوان گرفت اين است که ما خالق خدا هستيم، نه خدا خالق ما !!! (بوسيله ذهنمان: ما با ذهنمان به وجودش آورديم و همين ذهن ماست که میتواند از بينش ببرد.) چنانچه نیمی از انسانهای روی زمین (حتی بیش از نیمی) هیچگونه اعتقادی به خدا ندارند و بدون لحظه اشتغال ذهنی به او، به زندگیشان به راحتی ادامه میدهند! این مثال نیز دلیلی بر ساختگی بودن این وجود است، چرا که تنها در ذهن بعضی وجود دارد و این کره خاکی سرشار از مثالهای نقض است و خدا را در ذهن ندارند!
این ساختن و پرداختن باعث شده که هرکسی همانگونه که میپسندد خدای خودش را بسازد و با خصوصیات مورد علاقهاش آن را بیاراید. عدهای او را پیرمرد ریشسفیدی در نظر دارند؛ عدهای جوان جا افتاده خوشتیپی که همان مرد رویاهایشان است؛ عده او را مثل تودهء بزرگ ابر میدانند، عدهای او را همین طبیعت* میدانند؛ بعضی او را بسیار مبهم در آسمانها در نظر دارند و غیره! اینها تنها خدایانی هستند که بیشتر در آیین اسلام قرن بیست و یک در نظر گرفته میشوند. مطمئنا خدای مسیحیان جوان محاسندار زیبارویی است و خدای یهودیان همان خدای هیکلمند اخم کرده است!
اگر بخواهیم نظر دیگر فرقهها را که با این سه آیین بزرگ یکتاپرستی، بسیار مغایرت دارند مقایسه کنیم، اختلافات عظیمی را مشاهده خواهیم کرد، چه برسد با کسانی مقایسه کنیم که اعتقاد به هیچ خدایی ندارند!
پینوشت: شاید تا اینجای بحث، دلایلی قوی آورده نشده باشد، اما صبر باید کرد. در ضمن بحث بعدی در مورد غیرفطری بودن نیاز انسان به خدا میباشد!
* بحث انواع و اقسام اعتقادات به خدا مفصل است که سعی خواهم کرد در آینده به آن هم بپردازم.

