<خاطرات ما تقدم یکشنبه ۲۵ دی ۸۴
هرچى سعى کردم نتونستم مرتبش کنم. ببخشيد حتا نتونستم مختصرتر از اين بنويسم، اين دفعه را همين طورى بخوانيد:
دو سه هفتهاى هست که ذهنم درگير اين مطلب جديدم بود. بعد از اين که قسمت اول را هر طور بود از آب و گل در آوردم، فکر کردم قبل از فرستادن براى فانوس، دستکم قسمت دوم را به يک جايى برسانم، اما چون طول کشيد، قسمت اول را فرستادم. براى نمونه که گفته باشم موقع نوشتن سر چه موضوعهايى با خودم کلنجار مىروم، مطلبى است که براى قسمت دوم قرار است از ويتگنشتاين نقل کنم. اول فکر کردم که مطلب را با ذکر منبع و داخل گيومه بياورم. اما ذکر منبع کار را يک مقدار پيچيده مىکند. خوب است بنويسم به قول ويتگنشتاين متقدم. ياد سره نويسى افتادم پس بهتر است بنويسم ويتگنشتاين دور اول يا حتا دور نخست… خوب که چى؟ هنوز تصميم نگرفتهام، چون اين چند روز به شدت فکرم درگير ماجراى سقوط دوباره هواپيما بود. اولش فکر کردم براى هواپيماى قبلى توى بلاگستان بيشتر سر و صدا شد، لابد چون قربانيان آن حادثه، از صنف روزنامهنگاران بودند و اين صنف در بلاگستان بروبيايى دارند. شايد هم چون تعداد کشته شدههاى آن حادثه بيشتر بود، اهميت بيشترى داشت! ولى به قول قرآن حتا اگر يک بىگناه کشته شود انگار که همه مردم کشته شدهاند. مىدانم که خيلىها به ايجا که برسند خواهند گفت «فرماندهان سپاه که بىگناه نبودند. نيما تو مگر خودت تعريف نکردى که با دو تا گوش خودت شنيده بودى که فرماندهان مىگفتند، فرمانده بايد نيرو را بفرسته جلوى تيربار و روى ميدان مين تا فرمانده شود…»
مانده بودم چه بنويسم. از يک طرف سيل خاطرههاى دوران نوجوانيم بود که به سراغم آمده بودند تا بيادم بياورند در خانواده و فاميلى بزرگ شدهام که پسر خالهها و پسر عموها در لشگرهاى مختلف به جبهه رفتهاند. يکى لشگر امام حسين به فرماندهى حاج حسين، يکى به فرماندهى شهيد همت، يکى لشگر نجف به فرماندهى احمد کاظمى و ديگرى لشگر على ابن ابىطالب و … تو هم يکى از آنها بودى. فرقى نمىکرد، حاج احمد و حاج همت نداشت. اين چند روز مدام در تلويزيون خاکريزها را مىديدى و فرمانده بيسيم به دست. خط پدافندى فاو بود، که ديديش و برايش دست تکان دادى و او هم دست تکان داد. بعد به همسنگريت گفتى، قيافهاش آشنا بود! گفت احمد کاظمى بود، فرمانده لشگر ۸ نجف اشرف!
من تو اين يک سال خيلى چيزها نوشتم. با اسم مستعار نوشتم تا بتوانم راحت در مورد فلسفه دين صحبت کنم و از آن مهمتر راحت در مورد خاطرههاى جنگ بنويسم. ولى باور کنيد، وقتى مىخواستم در مورد سقوط اين هواپيما بنويسم، نتوانستم. به يک اطلاعاتى قديمى زنگ زدم تا اطلاعات بيشترى کسب کنم. آره من با اطلاعاتىها هم فاميلم! منتها از آن دست اطلاعاتىها که به جاى مسايل امنيتى دنبال پروندههاى اختلاص رفتند و کنار گذاشته شدند. از آن جالبتر بگويم که سه چهارتايى پرونده در اطلاعات دارم!
البته آن اطلاعاتى هم اطلاعاتى نداشت يا نمىخواست پشت تلفن حرفى بزند. مىدانيد که وقتى در جامعهاى اطلاعرسانى آزاد نباشه آدم به همه چيز شک مىکنه. خيلىها مىگفتند سقوط هواپيماى قبلى عمدى بوده. خيلىها معتقدند سقوط هواپيماهاى ستارى و بابايى عمدى بوده. اين يکى چرا نباشه؟ به نارضايتى فرماندهان سپاه از بابنژاد ربطى نداره؟
يکبار وقتى اول راهنمايى بودم، کتابى از يک روحانى انقلابى همراهم به مدرسه برده بودم، منتها توى اسم کتاب کلمه مارکس يا مارکسيسم ديده مىشد! از طريق يکى از دوستان هم کلاسى (و البته اطلاعاتى) بهم تذکر دادند. بعدها با اون پسر دوست شدم، خيلى صميمى. دبيرستان بودم که يک روز خبر شهادتش رسيد. او در جبهه فرمانده محور بود. يک بار ديگر فکر کنم سوم راهنمايى بودم، باز به خاطر جرم مشابهى اين بار از مدرسه اخراج شدم و بعد با وساطت يک اطلاعاتى ديگر بخشيده شدم و به اصطلاح پروندهام به مرکز نرفت. او هم شهيد شد.
اول يا دوم دبيرستان بودم که عدهاى از همکلاسىها منرا به محفلى عرفانى دعوت کردند (همه مىدانستند که من از دوره راهنمايى سرى تو فلسفه داشتم) دانشجويى بود که حافظ و مولوى و عطار مىگفت. يادم هست اول دبيرستان بودم که در انشايى نوشته بودم از بين شاعران ايرانى از مولوى بيشتر خوشم مىآيد، چرا؟ نمىدانم. ولى فکر کنم همين پس زمينه باعث شده بود که به آن محفل دعوت بشوم. تمام شاگردان آن محفل از جمله خود من، سر ۱۵ سالگى به جبهه رفتيم!! بيشترشان شهيد شدند. يکيشان فرمانده گردان تخريب بود، ديگرى جهادگر و يکى امدادگر…
به جرأت مىگويم روحيه تساهل را از جبهه داشتم، براى همين وقتى از جبهه برگشتم و مسؤوليت انجمن اسلامى مدرسه را به عهده گرفتم، خيلى از خشکه مقدسهاى جبهه نرفته از دستم گله داشتند. کار به جايى رسيد که يکى از آنها را که به پشتوانه اطلاعاتى بودنش زيادى مزاحم بچهها مىشد از انجمن اخراج کردم. يک بار ديگر از طرف اطلاعات تهديد شدم. تهديد که مىگويم جدى بود، چون همکلاسى ما را تو روز روشن زدند کشتند و فقط ديهاش را دادند، همين!
بعدها شنيدم آنکه من اخراجش کرده بودم از شکنجهگرهاى اطلاعات شده است! فکر مىکنيد همه اين ماجراها تو چه سنى براى ما اتفاق مىافتاد؟ از ۱۲-۱۳ تا ۱۷-۱۸ سالگى!
حاج احمد و حاج حسين در چنين فضايى بودند. آنها شايد به زحمت بيست سال داشتند که خرمشهر را آزاد کردند. گناه ادامه جنگ به گردن هرکس بود، گردن اينها نبود. همان موقع هم بين فرماندهان ستادى و عملياتى فرق بود. بيشتر فرماندهان عملياتى مثل خرازى و همت و باکرى پا به پاى بسيجىها و حتا جلوتر از آنها در خط مقدم جبهه بودند و بسيارى هم در همان دوران جنگ کشته شدند. من موقع عقب نشينى در يک عمليات ناموفق حاج احمد را در خط مقدم ديدم که منتظر بود همه برگردند تا خودش برگردد. اى کاش او هم با خرازى و همت رفته بود تا گرفتار بازىهاى سياسى بعد از جنگ نمىشد!
مىگفتم؛ ويتگنشتاين متقدم بود يا متأخر؟ هايدگر متقدم يا متأخر؟ فکر مىکنيد هايدگر متأخر همان هايدگر متقدم است؟ در مورد ويتگنشتاين که نمىتوانيد منکر شويد. ويتگنشتاين متقدم پيروان خودش را دارد و ويتگنشتاين متأخر پيروان خودش را. اگر چه گروهى معتقدند احمد کاظمى متأخر همان احمد کاظمى متقدم بود، اما من به احترام خون جوانهايى که ۱- تا فتح خرمشهر مثل احمد کاظمى از تماميت ارضى مملکتم دفاع کردند، ۲- بعد از فتح خرمشهر تا پايان جنگ، جور سياستمداران را در جبهه کشيدند و از صميم قلبم اطمينان دارم بسيارى از آنها از جمله حاج احمد به وظيفهاى که به آن اعتقاد داشتند (مثل خود من) عمل مىکردند؛ من به احترام تمامى اين خونها از احمد کاظمى متقدم تجليل مىکنم. يادش گرامى!

