<خداى متشخص (۲) پنجشنبه ۶ بهمن ۸۴
آموزه دينهاى ابرهيمى يک وجود متعال مطلق است که اخلاقى و متشخص است و اطاعتى بىچون و چرا از انسان مىطلبد. در نوشتههاى قبلى ديديم که اخلاقى دانستن خدا امرى پيشينى است به اين مفهوم که ما ناچاريم خدا را با اخلاق يکى بگيريم و براى اخلاقى بودن از او اطاعت کنيم، نه اينکه ما اخلاقى انسانى داشته باشيم که خدا پاىبند آن باشد. اين برداشت به نظر من از انسانوار ديدن خدا ناشى مىشود، که ما اراده او را با نفوذترين اراده از آن نوع اراده که انسان دارد، و قدرت او را وراى هر قدرتى که انسان دارد و مىشناسد، و ناگزير اخلاقش را پسنديدهترين اخلاقى که انسان دارد، بدانيم. حال بدون اين که منکر وجود خداى متعال بشويم، بد نيست ببينيم اين خداى انسانوار يکتا از کجا آمده است:
بنا براين که بپذيريم دين پاسخى به پرسشهاى کيهانى بشر است که در مسير تکامل براى حفظ بقا به آن پناه برده است، مىبينيم که مفهومى متعال و پرستيدنى (و اخلاقى) توسط بشر خلق (يا کشف) شده است. اين مفهوم گاه در بتى تجسم مىيافته و گاه خداى ناپيداى قبيله بوده است. در مرحلههاى نخستين، انسان ضمن پذيرفتن خداهاى چندگانه، پيروى و ميثاق خود را با يکى از آنها و لابد خداى قبيله خود اعلام مىکرده است. در اين ميان اختلاف قبيلهها به خدايان آنها هم سرايت مىکرده و از آن مهمتر اينکه هر خدا از قبيله خود در طول تاريخ پشتيبانى مىکرده است! يکى از اين قبيلهها، عبرانيان بودند که خدايشان يهوه بود، در کنار داگون فلسطينىها و ديگر خدايان ديگر قبيلهها. کم کم انحصار طلبىها شروع شد و پيامبران بنىاسرائيل به تبليغ اين پيام پرداختند که يهوه گرچه قوم يهود را جهت ابلاغ پيام خود برگزيده، اما او نه تنها خداى عبرانيان که آفريننده آسمان و زمين و داور کل تاريخ و خداى تمام قومهاست! يهوه گرچه توانست ديگر خدايان سامى را شکست دهد، اما با وجود گذشت قرنها از اين آموزه توحيدى، ما انسانها همچنان به پرستش خدايان چندگانه خود از خداى پول و کار و قدرت و مقام مشغوليم و تنها براى همبستگى در برابر بيگانگان، خداى يکتا را در مناسک خاصى مىپرستيم!
يهوه که در طول تاريخ تنها دغدغه قوم يهود را داشت در مسيحيت جايش را به خداى پدر داد؛ که ما را در آغاز آفرينش خلق کرد و ما همچنان که به پدر طبيعى خود وابستهايم، به او وابسته هستيم و او خواهان رفاه و خوشبختى ماست. او پدرى مهربان است که تنها از قوم خاصى حمايت نمىکند. جامعه، پدر سالار شد و پدر براى حمايت بيشتر از فرزندانى که خود خير و صلاحشان را نمىدانند، بيش از پيش به استبداد گراييد و شد تقدير ناگزير يا همان خداى اسلام!
همانطور که ديديم پيامبران توحيدى، ضمن مصادره خداهاى در دسترس و اختصاصى و جاىگزينى با خداى يگانه، او را به تدريج از اين جهان خارج کردند. اين خدا باز بايست به گونهاى در اين جهان تجلى مىيافت، در مسيحيت در قالب انسانى به نام پسر و در اسلام در قالب کتابى به نام قرآن. من قصد دارم بررسى اين تجلى را از دو ديدگاه ادامه دهم: يکى بررسى وحى به منزله فعل خداوند (صدرايى) و ديگرى به عنوان آنچه در قالب زبان آمده (تحليلى). بعد از بحثى زبان شناختى (که خدا شاهد است هيچ ربطى به دعواى بزرگان ندارد) دوباره سراغ خدا خواهم آمد.
در پايان اين قسمت بد نيست اشارهاى هم داشته باشيم به دينهاى شرقى که برخلاف دينهاى غربى (سامى-ابراهيمى) به خداى متشخص اعتقاد ندارند، گرچه به امرى متعالى که با لغتشناسى ما مىشود خداى نامتشخص اعتقاد دارند. آنها گرچه معتقدند اين امر متعالى، شناختنى نيست، اما معتقدند انسان با مراقبه و خالى کردن خود از شائبههاى انسانى، مىتواند او را به لحاظ وجودى فراچنگ آورد. عارفان ما نيز چنين نگرشى دارند، به عنوان مثال آنجا که حلاج مىگويد «ليس فى جبتى ماسوى الله» و نيز چقدر با اين فرمايش گهربار على جور است که «من عرف نفسه، فقد عرف ربه» و نيز اين آيه از قرآن که مىفرمايد «نسوالله فانساهم انفسهم»

