<چرا من استشهادى نيستم دوشنبه ۲۲ خرداد ۸۵

محمد مسيح جان ، وقتى اول بار ديدم که نيک‌‌آهنگ به پرسش بالا پرداخته؛ فکر کردم با بحث ملکيان در مورد خشونت شروع کنم و به اين سؤالت بپردازم؛ اما وقتى شرح حال خود نوشتت را خواندم، تصميم‌ام عوض شد. آن مطلب را شايد در فرصتى ديگر نوشتم؛ تو هم اگر دوست داشتى و البته حوصله، آن را بخوان و نظرت را بگو، به قول خودت اين هم فرصتى براى تعامل!

اما با وصفى که تو از کودکى و نوجوانى‌ات نوشتى، بد نديدم من هم کمى از کودکى و نوجوانى‌ام که هم‌‌زمان انقلاب و جنگ بود برايت بنويسم و بگويم چه شد که من با وجود اين‌که بسيجى بودم، استشهادى نشدم و نخواهم شد. همين‌جا از خوانندگان محترم فانوس براى اين‌که ممکن است خاطره‌اى تکرارى بنويسم، پوزش مى‌خواهم و قول مى‌دهم که سعى کنم نوشته‌ام خيلى شخصى نشود:

کودکى‌ام را در شهرى انقلابى و شهيد پرور سر کردم. اوايل پدرم دستم را مى‌گرفت و با خود به راهپيمايى‌ها مى‌برد. اما از روزى که در يکى از راهپيمايى‌ها به اصطلاح چماق‌دارها به مردم حمله کردند و عده‌ى زيادى زخمى و شايد هم کشته شدند، ديگر من را به هم‌راهش نبرد. آن روز‌ها اما صداى شليک گلوله و پرواز هلى‌کوپتر در ارتفاع کم … براى‌مان عادى شده بود. و نيز بازديد از خانه‌هاى سوخته‌ى انقلابى‌ها و شنيدن وصف چگونه کشته شدن دخترکى از زبان برادرش که با گريه جاى گلوله را روى ديوار نشان مى‌داد؛ براى‌مان چيزى در حد بازديد از خانه‌هاى تاريخى کاشان شده بود …

اضافه کن جو به شدت مذهبى اطرافم را که روحانى محله، در مذمت خريدن تلويزيون براى ما که دوست داشتيم برنامه کودک تماشا کنيم؛ منبرى مفصل مى‌رفت! يعنى ما از معدود خانواده‌هاى داراى تلويزيون در محل بوديم، به همين دليل صبح روز دوازده بهمن کل اهالى براى تماشاى ورود امام به ايران، خانه‌ى ما جمع شده بودند …

از آن زمان چيز بيشترى يادم نيست، جز اين‌که يک روز بعد از ظهر که منتظر برنامه کودک بودم، با آرم ثابت تلويزيون مواجه شدم و بعد از کلى تأخير، مجرى برنامه که بر خلاف تمام زن‌هاى اطرافم، موهاى‌اش پوشيده نبود با ظاهرى متفاوت پيدايش شد و گفت بچه‌هاى عزيز انقلاب پيروز شد … بعد از آن ديگر از آن کارتون‌هاى شاد مثل تنسى تاکسيدو خبرى نبود. پذيرفتنش برايم سخت بود، ولى باورم شده بود که با پيروزى انقلاب بايد دور آن جينگولک بازى‌ها را خط کشيد. واى خدا که هنوز سايه‌ى آن کارتون‌هاى سرد و بى‌روح ساخت اروپاى شرقى بر روان افسرده‌ام سنگينى مى‌کند! يا به جاى تماشاى خانه‌ى کوچک، پاى برنامه‌اى بنشينى که بعدها بفهمى اسمش تئاتر تلويزيونى حصار در حصار يا توبه نصوح مخملباف بوده، همون که بعدها نوبت عاشقى و شب‌هاى زاينده رود را ساخت و در ادامه به سکس و فلسفه رسيد …

بعد از پيروزى انقلاب، خانه‌ى ما شده بود محل تجمع جوان‌هاى فاميل که پاى بحث آزاد تلويزيون بنشينند و به دنبال آن بلند بلند سر چپ و راست با هم بحث کنند. ما البته هنوز به بازى‌هاى کودکانه مشغول بوديم؛ راستش شايد تو اون سن و سال دست چپ و راستمان را هم نمى‌شناختيم ولى بعدها خيلى چيز‌ها از آن بحث‌ها دستگيرم شد: يکى از آن جوان‌ها مى‌شد اطلاعاتى و بعدها سردار فلانى و يکى مى‌شد گروهکى و زندانى و يکى شهيد، اسير، جان‌باز و …

خبر شروع جنگ را درست زمانى شنيدم که ذوق و شوق کيف و کفش نو و شروع سال جديد تحصيلى را داشتم و بعدها صداى آژير بود و هواپيما و انفجار بمب و موشک … و ما بزرگ و بزرگ‌تر مى‌شديم و سن جنگ هم پابه پاى ما بيشتر مى‌شد. حالا ديگه اين‌قدر بزرگ شده بوديم که بعضى از صف‌هاى کوپن را ما بايستيم!

هنوز هم که هنوز است، نمى‌توانم تصور کنم آن‌چه را در نوجوانى ديدم براى آن سن و سال درک کردنى باشد! محمد مسيح جان، تو اگر در اين سن و سال با پدران زخمى و معلول سر و کار داشتى، ما با هم‌کلاسى‌هاى شهيد سر و کار داشتيم. با دوستانى که تا ديروزش، توى کوچه و خيابون دنبال هم مى‌کرديم و تو سر و کله‌ى هم مى‌زديم و آن‌روز‌ها مى‌رفتيم جنازه‌ى زخمى و سياه و بادکرده‌شان را مى‌ديديم! واى که بوى تند کافور که فضاى تنها سالن ورزشى شهر را پر کرده بود، هنوز در بينى‌ام مى‌پيچد، همراه با صداى اذالشمس کورت، کورت عبدالباسط در گوشم. در سالنى که به جاى آن‌که محل تفريح و ورزش آن بچه‌ها باشد، حالا مملو از تابوت‌هاى کنار هم چيده شده‌شان بود! آن موقع يکى نبود جلوى ماها (از دختر و پسر) را بگيرد که تو اون سن به تماشاى جنازه‌ها نرويم، که تا به اين سن اين‌گونه افسرده نشويم. خوب البته مى‌خواستند که ببينيم و خونمان به جوش بيايد و ما هم به جبهه برويم که رفتيم …

محمد مسيح جان من هم در آن سن و سال افسرده و گوشه‌گير شده بودم. اما دوستان تو اگر يکى يکى ازدواج مى‌کردند، دوستان من يکى يکى شهيد مى‌شدند. تک و توکى هم که ازدواج مى‌کردند، يکى دو ماه بعد يه زن شهيد، گاه با يه فرزند از خود به يادگار مى‌گذاشتند. بگذار براى اين‌که فکر نکنى دارم انشا مى‌نويسم اسم آن‌هايى را که يادم مى‌‌آيد بنويسم: راهنمايى بودم که محسن شهيد شد، دبيرستان بودم که ياسر، احمد، مهدى، محمدرضا و خيلى‌هاى ديگر که اسمشان را فراموش کرده‌ام شهيد شدند. از اين‌ها که گفتم با احمد، شب‌ها تا ديروقت خانه‌ى همديگه درس مى‌خوانديم. مهدى مى‌گفت يه شب سر سفره‌ى شام بوديم و تلويزيون طبق معمول داشت از جبهه نشان مى‌داد که يکى گفت «من فلانى اعزامى از فلان‌جا» مى‌گفت لقمه تو گلوى همه‌مان گير کرد، آخه اون برادر شهيدش بود! عکس محمدرضا هنوز هم در يکى از کتاب‌هاى درسى چاپ مى‌شه. يکى ديگه بود که من و اون و چند تاى ديگه دربه‌در از اين نهاد به اون نهاد سر مى‌زديم تا بلکه ما را زودتر از ۱۵ سالگى به جبهه اعزام کنند. اون بالاخره با جهاد رفت و همان روز‌هاى اول شهيد شد، من هم رفتم هلال احمر و شدم امدادگر …

برادر عزيزم، نمى‌گم احساس کسى رو که پدر سر در دستش از زخم کهنه‌ى جنگ، جان داده درک مى‌کنم ولى مى‌گم من هم تجربه‌هاى تلخى داشته‌ام. مثلا يه‌بار شب عمليات زير آتش توپخانه و خمپاره ناگهان صداى سفير گلوله‌اى از نزديک به گوشم خورد، دوستم که چند لحظه پيش دست ترکش خورده‌اش را باند پيچى کرده بودم، آهى به آهستگى کشيد و دستش را گذاشت روى قلبش و افتاد. خواستم بشينم تا زخم دوباره‌اش را ببندم، اما باور کن مثل گوسفندى که سر مى‌برند پايش را تکان داد و تمام کرد. اين صحنه را هيچ وقت فراموش نکرده‌ام و هنوز‌هم گاهى شب‌ها آن‌را در خواب مى‌بينم و وحشت زده بيدار مى‌شوم …

با اين حال عزيز من، هيچ وقت فکر نکردم کسى را بکشم، يا خودم را به کشتن دهم؛ بر عکس به هر شکلى که باشد مى‌کوشم تا فرياد بزنم از جنگ متنفرم، که بگم از شنيدن اين کلمه انگار تمام دنيا جلوى چشمام سياه مى‌شه، که دلم نمى‌خواد بلايى که سر من و هم ‌سن و سالاى من اومد سر هيچ کودک و نوجوان و انسان ديگرى در هيچ کجاى دنيا بياد، از هر دين و مليتى که مى‌خواهد باشد! مى‌دانى چرا؟

چرايش را خواهم نوشت، فقط خواستم ببينى هستند و به نظرم کم هم نيستند کسانى مثل من که در آن فضا بزرگ شدند ولى جور ديگرى فکر مى‌کنند. اميدوارم بپذيرى، حتا اگر مطمئن هستى که امثال من گمراه شده‌ايم؛ براى اين‌که ببينى چه شد به اين راه کشيده شدم، دلايل‌ام را هم بشنوى.



نيما قديمى :: June 12, 2006 :: انديشه

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1468

مطالب دیگر در زمینه انديشه

احمدى نژاد و مهدويت - نگاشته شده در یکشنبه ۲۹ آبان ۸۴ به قلم:: نيما قديمى
تکه‌اى از آن آيينه شکسته - نگاشته شده در شنبه ۱۴ آبان ۸۴ به قلم:: پارسا صائبى
نگاه (هانا آرندت) - نگاشته شده در دوشنبه ۱۴ شهریور ۸۴ به قلم:: آلیوس

برای دیدن همه نوشته های فانوس در این زمینه آرشیو انديشه را ببینید.

نظرات شما:

نیمای عزیز مطلبت را خواندم و قبلا در مورد مسیح هم خوانده ام.به نظر خود تو تفاوت بین تو و مسیح و در واقع عامل یا عواملی که تو را اینگونه و مسیح را آنگونه ساخته اند چیست؟مهم اینه که بتونی بر این نکته ها انگشت بذاری.

نوشته شده توسط : نی لبک در روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۵، ۷:۱۲ بعدازظهر

نیمای عزیز مطلبت را خواندم و قبلا در مورد مسیح هم خوانده ام.به نظر خود تو تفاوت بین تو و مسیح و در واقع عامل یا عواملی که تو را اینگونه و مسیح را آنگونه ساخته اند چیست؟مهم اینه که بتونی بر این نکته ها انگشت بذاری.

نوشته شده توسط : نی لبک در روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۵، ۷:۱۲ بعدازظهر









Remember personal info?