<چرا استشهادى نيستم (۲) جمعه ۲۶ خرداد ۸۵
مىخواستم به دليلهاى اينکه چرا استشهادى نيستم بپردازم، که دوستى زير مطلب قبل، از علتهاى آن پرسيده؛ که ديدم بسيار هم بهجاست. البته بررسى اينکه چرا کسى مثل مسيح، مسيح مىشود و کسى مثل من، نيما در تخصص من نيست، لابد روانشناسها و جامعهشناسها بايد در اين مورد نظر دهند؛ اما از آنجا که به قول پارسا، ما جماعت بلاگر در بارهى همه چيز -از شير مرغ تا جون آدمىزاد- اظهار نظر مىکنيم؛ در اين مورد هم نظرمان را مىنويسيم:
يک نکته در شرح حال محمد مسيح (توسط هرکسى و در هر سنى که نوشته شده باشه) خيلى زود به چشمام آمد؛ اينکه پدر و مادرش شريعتى مىخواندهاند. يادتان باشد يکبار نوشته بودم، زمانى دوستان در اين مورد که قبل از انقلاب مذهبىهاى کتابخوان دو دسته بودند -شريعتى خوانها و مطهرى خوانها- مىگفتند کسى که سراغ مطهرى مىرفت، او دستش را مىگرفت و به کتابخانه مىبرد، اما کسى که يک کتاب از شريعتى دست مىگرفت، به نصفه نرسيده کتاب را زمين مىگذاشت و به جايش اسلحه بر مىداشت و اىبسا با آن، مغز مطهرى را نشانه مىگرفت! جالبه که در خانهى ما مطهرى مىخواندند! فکر مىکنم اين خودش يک عامل مهم بايد باشد؛ گو اينکه من با مطهرى، صدرا خواندم ولى از او گذشتم و با سروش، پوپر را فهميدم و هرچه بيشتر پيش رفتم، نردبان پشت سرم سستتر و سستتر شد.
وقتى جبهه مىرفتم، فکر نمىکردم روزى بياد که با خوندن يک مقاله از فرگه، براى چندمين بار هرچه بهآن باور داشتم، حتا خود خدا، از دستم برود و ناگهان خودم را در نيمهى سومين دهه از زندگى باز در ميان زمين و آسمان، معلق ببينم! براى آنکه دوستان محمد مسيح سريع فتوا ندهند که به همين دليل است که مى گويند مردم عامى (مثل من) نبايد اين شطحيات را بخوانند - مىگويم که آنچه اينبار زير پاىام را خالى کرد بحثى کلامى يا حتا فلسفه اولى نبود، بلکه مطلبى بود در فلسفهى منطق!! حال خود قضاوت کنيد، آيا کسى که شريعتى مىخواند، مجالى براى چنين شکهايى دارد؟! کسى که از دين، ابزارى براى مبارزه -يا هر مقصود دنيايى ديگرى- مىخواهد، اجازه نمىدهد مريدانش وقتشان را در کتابخانهها هدر دهند. اما يک فيلسوف اصلا به مريد فکر نمىکند، او شاگرد مىپرورد، حتا اگر افلاطون باشد، که ارسطو از مکتبش بيرون مىآيد!
نکتهى بعدى به نظرم تفاوت سن من و ايشان است!! البته من در آن سن هم نمىگفتم آرزوى مرگ (شهادت!) دارم ولى کتمان نمىکنم به خاطر آموزشهاى عرفانى که به ما مىدادند رگههاى عشق افلاطونى در نهادم نفوذ کرده بود. اين موضوع را اجازه دهيد در قسمتى ديگر پى بگيرم. آنچه اما به نظرم براى محمد مسيح زود است، اين که شب دراز است! فکر کنيد تو سنى که مىگن پدر و مادر و معلم براى بچه خداست، تو اون سن، هشت سال به طور مداوم تو گوشت بخونن «جنگ جنگ تا پيروزى» (مثل حق مسلم امروز ما!) و بعد تو هم، تو جبهههاى جنوب باشى، خطر سقوط مجدد خرمشهر را به عينه ببينى و فکر کنى که قراره دوباره بشى ممدى نبودى … بعد يه شب از همه جا بىخبر، بيان دست و پاهات رو بگيرن و به زور يه چيزى بريزن تو گلوت که هنوز تلخىاش از دهنت نرفته!
اون شب که جام زهر رو به ما نوشاندند، محل استقرار گردان ما شده بود عين تعريفى که از مسجد کوفه بعد از ضربت خوردن على مىکنن. گوشه به گوشه ملت سرشون رو تکيه داده بودند به ستونها و ديوارها و بعضى گريه مىکردند و بعضى مثل من مات و مبهوت بودند، چون که براى اولين بار خداشون رو از دست داده بودند!! به خدا مىترسم، از روزى که خداى نکرده کار به اونجايى کشيده بشه که جام زهر رو تو حلق محمد مسيح بريزن!
تلخى اون زهر هلاهل براى ما که از نزديک چشيديم، عبرتمان شد که بعد از اون از ريسمان سياه و سفيد هم بترسيم و به همه چيز شک کنيم، مثل دکارت و حتا به دکارت و خلاصه اينکه جرأت فکر کردن داشته باشيم …

