<مدرسهى عشق 2 جمعه ۲۳ تیر ۸۵
(يکم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
«فلسفه عشق» مقاله ايست از الکساندر موزلى با ترجمهى فرشاد مزدرانى که به تفکيک و تعريف سه نوع عشق مىپردازد:
- اروس (عشق سقراطى يا افلاطونى)
… موضع افلاطونى سقراطى تأکيد مىکند که عشقورزى ما به زيبايى در اين دنيا، هيچگاه تا هنگام مرگ به کمال نخواهد رسيد. (حرف محمد مسيح را به خاطر آوريد که آرزوى مرگ داشت!)
به نظر افلاطون، دو سويگى در عشق ضرورى نيست چرا که شوق معطوف به موضوع عشق است نه معطوف به پاسخگويى و عشقورزى طرف مقابل …
جستوجو و طلب زيبايى آرمانى همان عشقى است که به واسطه گفتار عقلانى و کندوکاو ايدهها پديد آمده است. بنابراين، عشق مادى به چيزى، به انديشهاى يا به شخصى، صورت حقيقى و تمام عيارعشق نيست. وجود عشق، بازتاب آن بخش از شىء، انديشه يا شخص است که از زيبايى آرمانى بهره برده است …
- فيليا (عشق ارسطويى)
… امورى که دوستى را سبب مىشوند عبارتند از: نطلبيده در حق کسان محبت کردن و اين محبت کردن را جار نزدن …
ارسطو عشق را چنين توصيف مىکند: نوعى افراط در دلبستگى.
… اولين لازمه و والاترين شکل عشق ارسطويى آن است که انسان به خودش عشق بورزد … مفهوم عشق ارسطويى، نخبهگرا و کمالگرايانه است:
در همه دوستىهايى که بر برترى يک طرف بر طرف ديگر مبتنى هستند، عشق نيز بايد به تناسب باشد …
دوسويگى در عشق، لازمه ديدگاه ارسطويى عشق و دوستى است …
- آگاپه (عشق مسيحى، کانتى)
عشق پدرانه خداوند به انسان و عشق انسان به خدا که البته دامنه آن تا عشق به همه بشريت گسترش پيدا مىکند. (در متن مقاله همينجا داخل پرانتز آمده واژه عبرى achev نسبت به آگاپه داراى معانى گستردهترى است؛ ولى توضيح بيشترى نداده. کاش کوروش اگر چيزى در اين مورد مىداند برايمان بنويسد)
بايد به پروردگار خود با تمام دل، و با تمام وجود و تمام توان عشق بورزيد … و همچنين همسايهات را چون خود دوست بدار …
عشق خداوند، سرسپردگى مطلق را که ياد آور عشق افلاطونى به امر زيبا است، لازم مىآورد …
جهانشمولى آگاپه به طلب يارى اوليه از جانب کسى نياز ندارد: بر خلاف موضع ارسطويى، در مسيحيت (و اسلام؟) کسى که به لحاظ اخلاقى برتر است، وظيفه دارد تا عشقش را نثار ديگران کند.
مقاله در ادامه به ماهيت عشق از جمله اينکه آيا اصولا عشق ماهيتى دارد يا نه، مىپردازد و مىپرسد آيا عشق مقولهاى پيشينى از نوع کانتى است يا صرفا حالتى عاطفى و پديدهاى شخصى است که جز از طريق زبان قابل دسترس براى ديگران نيست … در هر صورت اگر عشق ماهيتى قابل شناسايى با چيزى از قبيل بيان يا رفتار و حالات شخصى، داشته باشد، آيا اين ماهيت به معناى واقعى کلمه توسط انسان قابل شناسايى هست … از طرفى عشق را شايد با پديدارى پسينى بتوان توصيف کرد. نيز شايد بتوان عشق را صورتى افلاطونى تصور کرد که آدميان فانى به زحمت مىتوانند آن مفهوم بلند را به صورت خالص دريابند … که جز عده خاصى نمىتوانند آنرا دريابند … و ناآگاهان فقط ميل جسمانى را درک مىکنند نه «عشق» را.
انديشه عشق رمانتيک در ابتدا از سنت افلاطونى ناشى مىشود که عشق را شوق به امر زيبا و ارزشى که فراتر از خصوصيات بدن مادى است مىداند … عشق رمانتيک به لحاظ نظرى کامل نبود، چرا که اين عشق به واسطه احترام عميقى که براى بانوان قايل بود، علتى متعالى داشت … عشق رمانتيک مدرن به تلقى ارسطو از عشق دو تن که فضيلتهاى يکديگر را يافتهاند و به تعبير شاعرانه يک روح و دو بدن هستند، باز مىگردد.
از طرفى اين نظر که عشق چيزى نيست جز واکنشى جسمانى به کسى که کششى جسمانى به او احساس مىکنيم، شايد اروس را تبيين کند اما به فيليا يا آگاپه ارتباطى ندارد. از طرفى رفتارگرايى به عنوان گرايشى مطرح در فلسفه ذهن که دوگانهانگارى دکارت را رد مىکند، شايد بعضى جنبههاى عشق را توجيه کند، اما ايراد وارده بر اين ديدگاه که درواقع ايراد بزرگ رفتارگرايى است اينکه هميشه کنشهاى يک فرد لزوما بيانگر احساس باطنى او نيستند. چه بسا او بازىگرى توانا باشد (پس اى دختر خانمها گول نخوريد!)
(دوم)
ــــــــــــــــ
ملکيان اينجا هم مقالهاى دارد که بيشتر به کار آليوس مىآيد، چون به موضوع خشونت پرداخته. او مىگويد هميشه خشونت، ناشى از نفرت - مثل خشونت کسانى همچون استالين، پلپوت، هيتلر و صدام- نيست، بلکه گاه خشونت ريشه در عشق دارد! ملکيان خشونت ناشى از عشق را نيز دو گونه مىداند. او بحثش را با مقدمهاى در اين باب شروع مىکند که چه وقت و در چه موقعيتى انسانها شرايطى بهتر و جامعهاى شادتر خواهند داشت. او مىگويد راههايى که براى اين منظور پيشنهاد شدهاند مثل دين، مردمسالارى، سازمان اقتصاد جهانى و … گرچه مىتوانند شرطهايى لازم باشند اما هرگز کافى نيستند؛ بلکه تنها راه براى تشکيل جامعه آرمانى انسانى (!)از ديد او نوعى «عشق ناخودگرايانه و در عين حال فعالانه» است … عشقى همراه با احسان و امداد به انسانهاى ديگر. با ترمينولوژى مقالهى قبل به نظر منظور استاد نوعى آگاپه است که در آن بايد به انسانهاى ديگر به چشم غايت و هدف نگريست نه وسيله و آلت! بر مبناى اين احسان بيرونى و عشق درونى به انسانها، راهى نيست جز فداکارى و از خود گذشتگى که استاد اين را نوع اول خشونت ناشى از عشق مىداند که متوجه شخص عاشق است! خشونتى که ملکيان آنرا شرط اجتناب ناپذير براى يک زندگى انسانى مىداند که جامعه را نرمنرمک شادمانه خواهد کرد. اين خشونت به معنى چشمپوشيدن از خوشايندهاست اعم از خوشايندهاى جسمى، احساسى، ذهنى، معرفتى و … و در نهايت قربانى کردن زندگى، يعنى شهادت!!
… شهادت بدين ترتيب در حالى که نهايت خشونت است، لطيفترين کارى است که يک انسان براى انسانهاى ديگر انجام مىدهد و جاى تأسف است که برخى شهادت را که همان خشونت عشق است با خشونت نفرت يکى مىگيرند … (يک-صفر به نفع محمد مسيح!)
اما خشونت عشق قسم ديگرى هم دارد که اينبار متوجه معشوق است:
… اگر انسانى «انسان آرمانى» شد، آنگاه «خوشايند» او «مصلحت» ناميده مىشود. البته منظور از انسان آرمانى، «انسان کامل» عارفان نيست، بلکه از نظر فيلسوفان اخلاق، «انسان آرمانى»، انسانى است که همه اطلاعات لازم براى تصميمگيرى را دارد … اما اکثريت ما انسانها، آرمانى نيستيم و در نتيجه خوشايند و مصلحتمان در دو جهت سير مىکنند … حال انسانى که عاشق انسان ديگرى است (مثل پدر نسبت به فرزند) خوشايند او را رعايت نمىکند، بلکه مصلحتش را لحاظ مىکند و براى اين مصلحت با معشوق خشونت مىورزد … براى پيشگيرى از خشونت در اين مورد بايد به تعبير راسل با «نيروى باوراننده» مخاطبم يعنى همان معشوق (فرزند به نسبت پدر) را قانع کنم که حق با من است … و اين دشوارترين کارى است که انسان مىتواند در مناسبات اجتماعى انجام دهد … کار دومى که مىتوان انجام داد که اين نيز به اندازه کار اول دشوار است اين است که «آستانه وجودى» معشوقم را تغيير دهم …
پرسيد يکى که «عاشقى چيست؟»
گفتند: «چو ما شوى بدانى»
پدر بىاين دو راه هم ممکن است فرزندان را به مصلحتى که خود مىداند بکشاند، اما يک ملت را نمىتوان و اين از ديد ملکيان جايى است که خشونت عشق به خشونت نفرت منتهى مىشود، اينگونه است که «مصلحان خيرخواه» آهسته آهسته، به خاطر بىخبرى از واقعيتهاى انسانى تبديل به «مستبدان خيرخواه» و آهسته آهسته « مستبدان نيکخواه» و در نهايت به «مستبدان بدخواه» تبديل مىشوند …
ادامه دارد...

