<براى وقتى که نمى‌نويسم دوشنبه ۲۳ مرداد ۸۵

بعد از يک‌سال و اندى اين‌قدر احساس فانوسى بودن مى‌کنم که از دير به روز شدن‌اش شرمنده باشم. اما ما هم مثل بقيه حق داريم دچار يأس -حالا ما از نوع فلسفى‌اش- شويم (!) راستش من به نوبه خودم فکر کردم مگه چقدر انرژى و وقت آزاد داريم که در مورد هر موضوع روز و مورد بحث اظهار نظر کنيم، اونم من که تا بيام صغرى کبرى بچينم پنبه چند تا موضوع زده‌ شده. از اون مهم‌تر خودم به اين نتيجه رسيده‌ام که من براى بيشتر موضوع‌هاى مورد بحث از يه الگوى ثابت استفاده مى‌کنم! اين شد که به فکر افتادم اين الگو را اين‌جا پياده کنم تا از‌اين به بعد در روز‌هاى کم‌کارى دست‌کم از تحليل‌هاى من بى‌نصيب نباشيد!!

براى شروع به جاى سه نقطه اول، موضوع مورد بحث روز مثل «عشق مثلثى»، «جنگ لبنان»، «اورگاسم چندم» يا «جگر زليخا» بگذاريد و ادامه دهيد:

از وقتى که بحث … بين دوستان درگرفته با خودم فکر مى‌کردم که چه‌طور وارد بحث شوم. البته اين‌که دوستان به نگارش سره فارسى از جمله پرهيز از جمع‌ مکسر و نيز جمع با «ات» و «ون» و«ين» به جاى جمع با «ها» و «ان» توجه نمى‌کنند، خيلى نا‌اميد کننده است ولى من هم به مصداق اين‌که خواهى نشوى رسوا هم‌رنگ جماعت شو، سعى مى‌كنم خيلى مته به خشخاش نگذارم …

اما در مورد بحث مانحن‌فيه بهتر است نظر فلاسه را از آغاز -يعنى پيشا سقراطيان- بررسى کنيم، اما از آن‌جايى که تخصص بنده در فلسفه نيست و در اين مورد يعنى فلسفه پيش از سقراط مدارک زيادى در دست اهل فن هم نيست، از سقراط شروع مى‌کنم؛ هم‌او که مى‌گفت زندگى‌اى که آزمودنى نباشد، ارزش زيستن ندارد! او که هنگام سرکشيدن جام شوکران گفت فيلسوفى که از مرگ بهراسد فيلسوف نيست و اين براى زندگى من هم نقطه عطفى به شمار مى‌رود، چرا که درست در همان زمان نوشيدن جام زهر، در جبهه بودم و با خودم فکر مى‌کردم دوستان شهيدم اگر زنده مى‌بودند آيا از اين‌که جانشان را بر سر چون‌اين (!) جام زهرى داده‌اند پشيمان نمى‌شدند؟ (چه سؤال پارادوکسيکال مهيبى!) آى که هنوز صداى «باى ذنب قتلت» عبد‌الباسط در گوشم مى‌پيچد!

شايد بپرسيد اين چه ربطى به ادعاى تو دارد. اين آيه براى دختران زنده به گور شده اعراب جاهلى نازل شده. اين‌جا دو بحث مطرح مى‌شود يکى در هرمنوتيک و ديگرى در فمينيسم. در مورد فمينيسم چون تخصصى ندارم، نظرى نمى‌دهم جز اين‌که اسلام يک روى‌کرد حداقلى داشته، ازاين‌رو به عنوان مثال برده‌دارى را لغو نکرده بلکه تنها به مدارا با بردگان توصيه کرده. نيز از اعراب جاهلى خواسته که در منازعات در قبال هر يک کشته فقط يک نفر را بکشند (قصاص) و از جمله آن‌چه‌ به بحث ما نزديک‌تر است اين‌که بسيارى از احکام سخت‌گيرانه فقه يهودى را حد‌اکثر با تسهيلاتى امضا کرده‌ است مثل حکم سنگسار …

اما اين‌که آيا من مى‌توانم مفهوم اين آيه را در تأييد نظر خود (مبنى بر اين‌که آن همه جوان بى‌گناه به کشتن داده شدند) مصادره کنم يا نه (ضمن ياد‌آورى اين‌که آن سال‌ها اين آقايان با پخش اين آيه چنين مصادره‌اى را به نفع خود مى‌کردند، مبنى بر اين‌که عراقى‌ها اين جوان‌هاى بى‌گناه را کشته‌اند) بر مى‌گردد به اين پرسش اساسى که آيا متن از پيش خود معنايى دارد يا اين خواننده است که با فهم خود به آن معنا مى‌دهد! اگر براى متن معناى پيشينى قايل باشيم لابد قصد مؤلف است؛ که خود بحث‌هاى انتولوژيک فراوانى به دنبال دارد. روى‌کرد مقبول اين است که براى متن معناى پسينى قايل باشيم، يعنى متن را در کانتکس محيط و در طول تاريخ مى‌خوانيم و مى‌فهميم. اين رشته البته سر دراز دارد و محدود به مقولات هرمنوتيکى هم نيست. در دانستن هم اين دوگانى مطرح است. بگذاريد طور ديگرى به مسأله بپردازم:

من چيزى را مى‌بينم (ادامه دهيد: مى‌شناسم …) اين‌که تصوير آن در ذهن من مطابق واقع است يعنى چه؟ آيا به عنوان مثال مى‌توان گفت برگ درخت روبروى پنجره خانه ما مثل اسکناس هزارتومانى است؟! مسلم است که نه ولى مى‌توانيم بگوييم فلان عکس شبيه فلان دختر يا پسر است. گيريم تصوير شيئ الف در ذهن من به نسبت آن شيئ حکم آن عکس را داشته باشد. سؤال اينک اين‌جاست که از کجا معلوم که عکس داخل ذهن من با عکس داخل ذهن شما از يک شيئ واحد يکى است؟ لابد اگر به وجود يک نگاتيو مادر در يک ذهن مرجع معتقد باشيم، مى‌توانيم بگوييم هر دوى اين عکس‌ها چون از يک نگاتيو گرفته شده‌اند پس شبيه هم هستند. آن نگاتيو مرجع چيزى نيست جز مثال افلاطونى …

اما فيلسوفان تحليلى راه حل بهترى براى اين موضوع دارند. به دنبال ايده نه در ذهن که در زبان بايد گشت. زبان عينيت دارد و مهم‌تر اين‌که بين همگان مشترک است، بر خلاف ذهن که کاملا شخصى است. اين يعنى شناخت هم پسينى است نه پيشينى … عالم مثال در حکمت متعاليه پشت سر ماست، در حالى‌که عالم زبان و به تعبيرى جهان ۳ در پيش روى ما و خوب اگر دقت کنيم جهان ۳ دربرگيرنده تمامى مفاهيم و دست‌آوردهاى (تعبير از من است) نرم‌افزارى بشر از جمله بزرگترين اختراع آن يعنى خداست! شايد يک فيلسوف صدرايى اگر تا اين‌جا را هم بپذيرد بگويد بله خدا به جهان ۳ تعلق دارد اما به حمل شايع نه اولى. البته خدايى که فقط به حمل اولى خدا باشد، خدا نيست!!

انگار زيادى جلو رفتيم، بگذاريد کمى به عقب برگردم، به آن‌چه بسيارى آن‌را سرآغاز مدرنيته مى‌دانند، به فاصله ميان من شناسنده و شناسا و آن‌چه پشت سر شناسا شايد باشد! آيا شناسا به تمام ذاته براى ما آشکار مى‌شود (گيريم از دور) يا پشت سر اين فنومن، يک نومن پنهان است؟ در واقع قبول اين فاصله (به عنوان مثال امواج الکترومغناطيس که رنگ را به چشم منتقل مى‌کنند و سيگنال‌هاى الکتريکى که تصوير شبکيه را به مغز مى‌برند) نومن را براى هميشه از تيررس شناخت ما دور خواهد کرد. بياييم امواج الکترومغناطيس را بيشتر تحت کنترل خود بگيريم و تمامى سيگنال‌هاى مورد نياز مغز جهت شناخت و تغيير پيرامون را از طريق آن منتقل کنيم. بله منظورم اينترنت است، البته با چاشنى روباتيک و نانوتکنولوژى. شما ديگر نيازى به اندام حسى و حرکتى خود نداريد و به مرور زمان با تکامل گونه تمامى اندام شما مگر احيانا مغز حذف مى‌شوند. کار شش‌ها و قلب را هم نانو روبات‌ها انجام مى‌دهند. فرايند توليد مثل شکلى کاملا متفاوت از نوع امروزى خواهد داشت. مغز‌ها با به کار گيرى نانوروبات‌ها ماشين‌هاى هوشمند مى‌سازند …

اگر هايدگر از تکنولوژى مى‌پرسيد و به ظهور مى‌رسيد، به نظرم ما بايد از انفورماتيک بپرسيم و نسبت‌مان را با حضور روشن کنيم:

«آيا من بلاگر، پشت اينترنت مى‌توانم ادعاى حضور در صحنه را داشته باشم؟»

مسأله اين‌ است!



نيما قديمى :: August 14, 2006 :: عمومی

نشانی دنبالک (Trackback) برای این مطلب:
http://www.fanusian.COM/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1483

مطالب دیگر در زمینه عمومی


برای دیدن همه نوشته های فانوس در این زمینه آرشیو عمومی را ببینید.

نظرات شما:










Remember personal info?